تبليغاتX
خدمات وبلاگ نويسان جوان بن بست
بن بست


بارهااین کودک احساس من/زیربارانهای اشک من نشست/من توراآسان نیاوردم به دست/من توراآسان نیاوردم به دست



 

تن تو ظهر تابستونو به يادم مياره

رنگ چشماي تو بارونو به يادم مياره

وقتي نيستي زندگي فرقي با زندون نداره

قهر تو تلخي زندونو بيادم مياره

 

من نيازم تورو هرروز ديدنه

از لبت دوست دارم  شنيدنه

 

تو بزرگي مثه اون لحظه كه بارون می زنه

تو همون خوني كه هر لحظه تورگهاي منه

تو مثه خواب گل سرخي لطيفي مثه خواب

من همونم كه اگه بي توباشه جون ميكنه

 

من نيازم تورو هرروز ديدنه

از لبت دوست دارم  شنيدنه

 

تو مثه وسوسه شكار يك شاپركي

تومثه شوق رها كردن يك بادبادكي

تو هميشه مثه يك قصه پر حادثه اي

تو مثه شادي خواب كردن يك عروسكي

 

من نيازم تورو هرروز ديدنه

از لبت دوست دارم  شنيدنه

 

تو قشنگي مثه شكلايي كه ابرا مي سازن

گلاي اطلسي از ديدن تو رنگ مي بازن

اگر مرداي توقصه بدونن كه اينجايي

براي بردن تو با اسب بالدار مي تازن

 

من نيازم تورو هرروز ديدنه

از لبت دوست دارم  شنيدنه


و چنان بیتابم، که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه. دورها آوایی است، که مرا می خواند
مینوشم به سلامتی رقص برگهای خسته از تابستان...به سلامتی لحظه های پرتب.آواهای تب دار.خستگی های شبِ بی خوابی....تو آتشین ترین شرابِ خداوندی...و آفرین بر خالقت از مشتی گل
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 0:49 توسط شاهزاده خانم |