تبليغاتX
خدمات وبلاگ نويسان جوان بن بست
بن بست


بارهااین کودک احساس من/زیربارانهای اشک من نشست/من توراآسان نیاوردم به دست/من توراآسان نیاوردم به دست



 

چراغ قرمز بود. جمعیت یکصدا بوق زدند. شازده کوچولو پرسید: «چرا بوق می زنند؟» خانم معلم گفت: «آنها می خواهند زودتر برسند.» شازده کوچولو پرسید: «کجا؟» خانم معلم چپ چپ نگاه کرد. جمعیت یک صدا بوق زدند. سرهنگ عصبانی شد. دانشجو گفت: «ما باید زودتر برسیم.» شازده کوچولو پرسید: «کجا؟» دانشجو چپ چپ نگاه کرد. سرهنگ گفت: «نمی شود. چراغ قرمز است.» آقای جاهل گفت: «خوب ، سبزش کن.» آندره ژید گفت: «رنگ سبز دم دست ندارد.» آقای جاهل چپ چپ نگاه کرد. جمعیت یک صدا گفتند: «ما می خواهیم زودتر برسیم.» سیاستمدار گفت: «این حق طبیعی مردم است که زودتر برسند.» دانشجو گفت: «احقاق باید گردد.» حاج آقا گفت: «حق زودتر رسیدن فقط از آن خداست.» شازده کوچولو پرسید: «این حق به چه درد خدا می خورد؟» حاج آقا چپ چپ نگاه کرد. آندره ژید خندید. خانم معلم گفت: «بچه ی خوب نباید زیاد سوال کند.» سیاستمدار گفت: «این حق طبیعی مردم است که سوال کنند.» دانشجو گفت: «سوال باید گردد.» آقای جاهل گفت: «من می خواهم زودتر برسم.» سقراط گفت: «و آیا این اطمینان در تو به وجود آمده که خواسته ی تو دقیقاً همین است که زودتر برسی؟» سیاستمدار گفت: «این حق طبیعی مردم است که زودتر برسند.» شازده کوچولو پرسید: «این حق به چه درد مردم می خورد؟» سیاستمدار گفت: «تو داری از حق طبیعی ات برای سوال کردن ، سوء استفاده می کنی.» دانشجو گفت: «لال باید گردد.» حاج آقا گفت: «فقط ذات باریتعالی می داند چه چیز به درد انسان فانی می خورد.» آندره ژید خندید. جمعیت یک صدا فریاد زدند: «ما می خواهیم زودتر برسیم.» سرهنگ گفت: «مگر شهر هرت است؟» شازده کوچولو پرسید: «شهر هرت کجاست؟» سرهنگ چپ چپ نگاه کرد. سقراط گفت: «دوستان ، من پیشنهاد می دهم در این رابطه که حق زودتر رسیدن به انسان ها تعلق دارد یا خدا ، به بحث و مناظره بنشینیم.» حاج آقا گفت: «کفر می گویی مردک ، همه ی حق ها از آن خداست. این را کتاب گفته.» آقای جاهل نگاهی جاهل اندر سفیه به حاج آقا انداخت. آندره ژید گفت: «و این همه حق به چه درد خدا می خورد؟» جمعیت خندید. حاج آقا چپ چپ نگاه کرد. سرهنگ گفت: «در این رابطه باید به قانون مراجعه کرد.» خانم معلم گفت: «بچه ی خوب همیشه باید به قانون عمل کند.» سیاستمدار گفت: «اما بعضی قانون ها بر علیه آزادی نوشته شده.» دانشجو گفت: «تعویض باید گردد.» حاج آقا گفت: «فی الجمله مهم آن است که با شرع مبین سازگار باشد.» خانم معلم گفت: «بچه ی خوب همیشه باید اعمال مذهبیش را به موقع انجام بدهد.» آندره ژید خندید. سقراط گفت: «دوستان ، بیایید راجع به اینکه قانون را باید از کجا در آورد ، به بحث و مناظره بنشینیم.» سیاستمدار گفت: «این حق طبیعی مردم است که قانون را در بیاورند.» آندره ژید پرسید: «از کجایشان؟» جمعیت خندید. جمعیت فریاد زد: «ما باید زودتر برسیم.» سقراط گفت: «ببینید دوستان ، زودتر رسیدن فعلی است که نیاز به متمم دارد. مثلاً زودتر از کسی رسیدن یا زودتر از ساعت فلان رسیدن. من پیشنهاد می کنم همه با هم بگردیم و یک متمم خوب برای این فعل پیدا کنیم.» آندره ژید گفت: «و یک مکمل خوب برای ایشان.» شازده کوچولو پرسید: «متمم و مکمل چه چیزهایی هستند؟» آندره ژید گفت: «بهتر است بگویی چه کسانی.» جمعیت خندید. حاج آقا گفت: «خنده ی بیش از حد ، لهو و لعب است.» سیاستمدار گفت: «این حق طبیعی مردم است که بخندند.» دانشجو گفت: «خنده باید گردد.» خانم معلم گفت: «بچه ی خوب نباید زیاد بخندد.» آندره ژید گفت: «حاج آقا چه بچه ی خوبی است.» آقای جاهل خندید. جمعیت فریاد زد: «ما باید زودتر برسیم.» سرهنگ گفت: «باید صبر کنید تا چراغ سبز شود.» سقراط گفت: «بهتر است اول بفهمیم منظور از سبز ، چه رنگی است و اصولاً کدام رنگ سبز است و کدام رنگ قرمز و آیا رنگی بودن یک چیز ، ذات اوست یا قابل تغییر است؟» شازده کوچولو پرسید: «خوب ، پس الآن چراغ چه رنگی است؟» آندره ژید گفت: «بچه ی خوب ، باید بداند چراغ چه رنگی است.» خانم معلم چپ چپ نگاه کرد. حاج آقا گفت: «باید به ادله ی چهارگانه رجوع کنیم تا بفهمیم چراغ چه رنگی است.» سیاستمدار گفت: «این حق طبیعی مردم است که بگویند چراغ چه رنگی است.» سرهنگ گفت: «قانوناً چراغ قرمز است.» سقراط گفت: «باید به سازنده ی چراغ رجوع کرد تا خودش بگوید چراغ را چه رنگی ساخته.» دانشجو گفت: «باید همه با هم قیام کنیم و حقمان را از این چراغ ساز ظالم بستانیم.» شازده کوچولو پرسید: «بالاخره چراغ چه رنگی است؟» سیاستمدار گفت: «باید به آرای عمومی رجوع کرد.» دانشجو گفت: «رجوع باید گردد.» آقای جاهل گفت: «من این چیزها حالیم نمی شه. چراغ سبزه. همین که گفتم.» آقای جاهل گاز داد و رفت. جمعیت یک صدا بوق زدند. جمعیت یک صدا گفتند: «به نظر ما هم چراغ سبزه.» سیاستمدار گفت: «این حق طبیعی مردم است که حرکت کنند.» دانشجو گفت: «حرکت باید گردد.» سرهنگ سوت زد. جمعیت به ناگهان همه با هم حرکت کردند. همه جا را دود گرفت. یک لایه غبار روی چراغ نشست. آندره ژید لبخند زد. چراغ خاکستری شده بود.....

 

+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 1:10 توسط شاهزاده خانم |