1.فکر کنم امروز چهار شنبه س....سر کلاس فارماکو نشستیم ، تقریبا نیمی از بچه ها کلاسو دودر کردن ، البته بهتره که بگم فرار کردن...این استاد جدیده
انگار فقط به قصد پیاده روی رو اعصاب ما میاد کلاس و بس.فکرشو بکن حضور و غیاب..اونم تو دوره ی فیزیوپات!!!!!
من غیبت دارم..وگرنه الان اینجا نبودم...سر کلاسش آدم اصلا دغدغه ی درس فهمیدن و اینا رو نداره..چون تنها سعی ام بر اینه که بتونم با هر جون کندنی چشامو باز نگه دارم
، بقیه هم همین طور...استاد محترم دارند با لحجه ی اصفهانیشون می فرمایند : بغل دستیاتونو بیدار کنین!!...
در حالی که چیزی به آخرای کلاس نمونده ، مهرنوش تو دفترم می نویسه : اینایی که داره میگه چه ربطی به فارماکو داره؟... من می نویسم : تو خو نَمِدونی ، اینا مقدمات فیزیولوژیکشه ، هنوز خیلی مونده تا برسه به فارماکوش!!!!!!!![]()
2.امشب دیشبِ چهارشنبه س ، خیلی خسته م ، لپ تاپو روشن می کنم که فیلم ببینم...در طول دیدن AVSEQ01فیلم حس می کنم که این فیلم سیرش یه جووریه ، پیش خودم میگم شاید زیادی پست مدرنه! اما وقتی AVSEQ02 رو میزنم واسه دیدن ، نظرم کاملا عوض میشه !! حالا دیگه فقط می خوام اون کسی که اسم این دو تا رو با هم عوض کرده رو پیدا کنم..اینم از فیلم دیدن ما..از بس قاطی پاتی شد ، خسته تر شدم...![]()
3.امشب بازم همون سه شنبه س ، همون دیشبِ چهار شنبه ای که خیلی خسته بودم... خواهرم پشت سرهم داره زنگ خونه رو می زنه...درو باز می کنم ، تا میاد بالا یه 4-5 تا برگه A4 نشونم میده میگه اینا سوالای ریاضیه باید خودمون تو خونه تایپ کنیم که یه وقت لو نره...تا میگه خودمون دیگه می دونم که یعنی : من. می گم هیچ راه دیگه ای نداره یعنی؟؟ میگه : نه.اگه بدیم بیرون ممکنه لو بره! مثل اینکه چاره ی دیگه ای ندارم..ولی کار، خیلی کند تر از اونی که فکر می کردم پیش میره ، الان یک ساعت و نیمه که نشستم ، فقط 4 تا سوالو هنوز تایپ کردم...الان دیگه اگه کارد بهم بزنن خون نمیاد...دارم شدیدا سعی می کنم که تو word ، زاویه بکشم و کسر و خط و... پیدا کنم ، که دیگه خواهرم خودش بهم رحم میکنه و بی خیال میشه...!! هوووف..شدیدا خسته شدم ! میرم دراز میکشم که یه فیلم ببینم ، که....(مراجعه شود به بند2) !!!!!!![]()
4.امروز ، صبحِ یکی از روزای قبل از اون روزای بالاس...دارم آماده میشم...شدیدا عجله دارم...صدای مامان از آشپزخونه به گوش میرسه که : چای یادت نره بخوری..بالاخره نسبتا آماده شدم و تقریبا همه چی مرتبه...فقط..آهان ، میدوم سراغ قوطی گوش پاک کن...یه دونشو که بیرون می کشم ، همشون مثل آتشفشان می ریزن بیرون ، و دقیقا کل کف اتاقمو میگیرن...چه حس بدی...![]()
و بالاخره این که :
موهامو صد بار ، از بالا تا پایین ، شونه کردم
اما اونا نرفتند....
نه غصه و نه درد




