تبليغاتX
خدمات وبلاگ نويسان جوان بن بست
بن بست


بارهااین کودک احساس من/زیربارانهای اشک من نشست/من توراآسان نیاوردم به دست/من توراآسان نیاوردم به دست



 

آیا تو کجا و ما کجاییم ؟                   تو زان که ای و ما توراییم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 18:16 توسط شاهزاده خانم |



 

ـ امروز رفتم جلوی آینه...جا خوردم..این کیه؟؟

 

ـ وقتی که کارای خیلی کوچیک و عادی روزمره برات تبدیل به کابوس هایی می شن ، که حتی یک لحظه هم آرومت نمیذارن...وقتی که حس می کنی از همه ی آدما بیزاری ، چرا؟ چون می خوای نباشی تا هیچ کس و هیچ چیز رو نبینی ،..اما حالا هستی و مجبوری که باشی ، پس از اونا بیزاری ، که هیچ تقصیری هم ندارن که تو (....) هستی !

{فکر می کنم واسه خیلیا این چیزا پیش میاد ، فقط می خوام بدونم (....) چیه؟ چه صفتی؟ چه ویژگی ای؟ یا هرچی که هست چه جور چیزیه؟} ....شما چی فکر می کنین؟

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 17:2 توسط شاهزاده خانم |



i see the moon.... and moon sees me               

      and moon sees some body i want see

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 15:28 توسط شاهزاده خانم |



 

دل تنگ مباش اگر کست نیست                    من کس نیم آخر؟ این بست نیست؟


وقتی که فرصت دیدارتو از دست میدم....خیلی احساس بیهودگی میکنم خیلی...میخوام اصلا نباشم

هی راه به راه به من نگو .... من عادت کردم که به هرچی خواستم برسم ..اما هرچند یه بار دنیا میخواد رومو کم کنه...ولی تو نخواه...تو نخواه که رومو کم کنی...

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 12:42 توسط شاهزاده خانم |