در حالی که فردا تولدمه(البته الان نصف شبه و همون فردا هست
)... امشب شب خوبی بود ، آرامش بعد از طوفان...اونم چه طوفـــانی ، و صد البته چه آرامشــــــی! هوممممم![]()
من نمیدونم چرا همیشه قبل و بعد از تولدمو تو جاهای خاص هستم!! (اونم جلوه های مختلف طبیعت!) مثل پارسال که جشن تولدمو تو ساحل دریا گرفتیم! و امشب که(واقعا تو تاریکی شبا!) بالای کوه بودیم!! طوری که تو پایین اومدن ، تو اون تاریکی مطلق کوه هیچی جلوی پا پیدا نبود
(البته بالای کوه جشن نبودا،اینجوری نگاه نکنین) و اطرافمون بیابون بی نهایت، و خیلی زیبا... حالا این که فردا قراره کجا باشمو دیگه خدا می دونه!! در هر صورت امیدوارم خدا رحم کناد! و ما سر از جنگلای آمازونی ، قله ی کوه آتشفشانی چیزی سر در نیاریم!!!![]()

چهارشنبه : یه قرار دیدار با دوستای دوران راهنمایی! خودمم هنوز باورم نمی شه که بعد از این همــــــــــــه سال همدیگه رو دیدیم باز. تازه اونم خیلی غیرمنتظره! لنگ ظهر بود و من هنوز خواب بودم که خبر شدم ساعت فلان وعده فلان جا...! طوری که فقط تونستم آماده بشم ، همین. سال ها بود که "واقعا" بهم خوش نگذشته بود (البته به جز exception of my life )! و همیشه بیشتر ادای خوش گذشتنو درمی آوردم...دیدار با دوستای 10 ساله که حالا هرکدوم یه جایی ان و پیدا کردن دوباره شون...چهره های متفاوتشون...و واکنششون به چهره ی متفاوتت... صمیمیت و بذله گویی ها و مسخره بازی های همیشگی ، که انگار تو تموم این سال ها کنار هم بودیم....جدایی ها خیلی دیر میگذرن و سختن ، ولی دیدار ، تو یه لحظه باعث می شه که همه شو از یاد ببری... و بعد از این روز و شب خوش...چی بگم و چطور بگم از حسن ختام خوشی امشبم ،...پر از عاطفه و احساس... ومن مست از وجودش...که تازه با تموم شدن و خالی شدن جام یادم می آد که چی کنارم بوده و چی نوشیدم.
پنجشنبه : .sweetness of my life: sweetest sweet!! and sweet sweat
جمعه : بدون تو که کیک کاکاﺌویی می خورم ، تلخ تر از همیشه هست...جمعه ی تلخ ، پر از خواب آلودگی و دلتنگی.
پ.ن : سودای آسمان ها در سر داشتم که با تو پر گشودم ، پس دیوانه ام مپندار اگر هر لحظه ی نبودنت را آوازی کنم غم انگیز و آن را در گوش آسمان ها زاری کنم...

با توام...هر جا که هستی، بگو..بگو چرا اون لباس انقد بهت میاد؟!
اتفاق تازه ای نیستا... الان خیـــــــــــــــلی وقته...
راستی این گریه های کیه که داره خیابون طولانیمونو هاشور می زنه؟
چیه؟ فکر کردی دیوونه شدم؟!....نه. راستش ، برعکس ، وقتی دیوونه بودم تو اصلا نفهمیدی.... حتی اگه به محال ممکن فهمیده باشی ، هرگز "چرا"شو نمیدونی.
گرگ ها خوب بدانند در این ایل غریب ** گر پدر مُرد تفنگ پدری هست هنوز
گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند ** توی گهواره ی چوبی پسری هست هنوز
آب اگر نیست نترسید که در قافله مان ** دل دریایی و چشمان تری هست هنوز
(دکتر زهرا رهنورد)
مقادیر بسیار متنابهی(خیلی بیش از نصف!) از درس مونده و فردا امتحان است
تصمیم می گیرم دیگه این روز آخری رو کمتر بخوابم و درس بخونم.بعد از صبحونه ی مختصر میام میشینم تو هال که درس بخونم و با خودم عهد می بندم که هرطور شده از جام تکون نخورم.
چند دقیقه ای نگذشته که صدای زنگ موبایلم از تو اتاقم داره میاد
سعی می کنم بهش محل ندم و به درس بچسبم ولی نه....مثل اینکه طرف ول کن نیست.آخه این وقت صبح کی می تونه با من کار داشته باشه.با خودم می گم خوب حالا یه کوچولو عهدمو بشکنم که اشکال نداره.آخه این داره خیلی سروصدا ایجاد میکنه که! تا میرم تو اتاق قطع شده.یکی از دوستان محترم بوده.زنگش میزنم می گم شاید سر صبحی کار اورژانسی ای ، مساله ی مرگ و زندگی ای چیزی بوده.میگم : کاری داشتی؟ میگه : نه،می خواستم بیدارت کنم!! ![]()
سعی می کنم بر اعصابم مسلط باشم.این دفعه گوشیو میارم میذارم بغل دست خودم که دیگه مجبور نشم عهدمو بشکنم و از جام پاشم.
یه نصف خط که درس می خونم صداهای خیلی مهیبی از طبقه بالا می شنوم که دیوارا دارن از شدتش می لرزن! بله ، مثل این که طبقه بالا دارن tv می بینن!! اونم با چه ولومی. بازم شرمنده ی خودم ، از جام پا می شم پنجره ها رو می بندم بلکه صدا کمتر بیاد. آخیــــــش ، خوب حالا یه کم بهتر شد. حالا دیگه خط دومم خدا رو شکر...ولی... آخ پنجره ها رو بستم چقدر گرم شد
بازم شرمنده ی خودم پا می شم میرم کولر رو روشن می کنم . خوب فکر کنم دیگه مشکلی نباشه ، پیش به سوی درس. مثل اینکه خوب پیش رفته ، الان دقیقا خط چهارمم...که...وااای نـــــــــه ، ....
تلفن زنگ می زنه...بازم شرمنده ی خودم .پا می شم گوشی رو برمی دارم . صدای صمیمی و مهربون یه خانم اونور خط خیلی با من احوالپرسی گرم می کنه و منم کلی تحویلش می گیرم
درحالی که کلی با خودم دارم فکر می کنم که این کیه و باز سوتی دادم و نشناختم! که یه دفعه می گه: خوب اعظم جون!!! من:
اشتباه گرفتیـــــــــــد ، تق.(یعنی چی با احساسات آدم بازی می کنن!
)
میام می شینم سرجام ، چند خطی می خونم...هوووووف...چقدر خسته ام.....Zzzzzzzzzzz![]()
![]()

.
.
.
من با تو خوشم ، تو خوشی بادل من....ازدست من و تو غصه ها خسته می شن....
چند روز پیش سوار یه آژانس که بودم ، وقتی رسیدیم سر یه چهارراه ، یه خانمه متکدی اومد طرف ماشین و دستشو دراز کرد طرف راننده آژانس.راننده هه درحالی که داشبوردو باز می کرد ، بهش می گفت:به شانست، اگه باشه! ما فکر کردیم حالا چی می خواد بهش بده ، مات و محو تماشای این صحنه ی حساس بودم که ببینم چی از داشبورد درمی آد که مثل این که پیدا کرد.
یه سکه 25 تومانی بود که درحالی که خیلی افتخارآمیزانه به خانوم جوون گفت : "که شانست بود" بهش داد! خانومه گرفت و سر تشکر تکون داد و رفت...

15.5 ساعت به صورت متوالی خوابیدم...!!!![]()
دیروز که از بیرون برگشتم خونه ، ناهار که خوردم ساعت 3.5 برای خواب عصرگاهی خوابیدم!(البته بـــــــــــــــــــــــــــــــــی نهــــــــــایت خسته بودم و شب قبلش هم فقط 2 ساعتی خوابیده بودم) خلاصه تا این که امروز صبح ساعت 7 از جام پا شدم
...البته مطمینا اگه تو خونه تنها نبودم مامانم صد باره بیدارم کرده بود!
خلاصه این که امروز صبح احساس میکردم هرچی میخوام پاشم دیگه نمیتونم از تخت جدا بشم،انگار چسبیده بودم بهش...بالاخره پاشدم،اتاقم به نظرم غریبه می اومد! نور چشامو زد...رفتم تو هال ، از تو پنجره دیدم که این ساختمون نیمه ساز پشت خونه مون یه عالمه دراز تر شده ،کلی پیشرفت کرده!!! وااای یه عالمه اتفاقای جدید....
آخ ، تک تک استخونای بدنم درد میکنه.راستی خبر جدیدی نیست؟ رییس جمهور هنوز همونه؟! اعتصاب مقابل سازمان ملل چی شد؟! تاریخ امتحان روماتو چی،کی شد؟!......؟!![]()
![]()



