تبليغاتX
خدمات وبلاگ نويسان جوان بن بست
بن بست


بارهااین کودک احساس من/زیربارانهای اشک من نشست/من توراآسان نیاوردم به دست/من توراآسان نیاوردم به دست



 

لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام مستم
باز می لرزد دلم دستم
باز گوئی در جهان دیگری هستم
لحظه دیدار نزدیک است
..
های نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ
وای نپریشی صفای زلفکم را باد
ابرویم را نریزی دل
ای نخورده مست
لحظه دیدار نزدیک است

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 17:46 توسط شاهزاده خانم |



 

یکی بود یکی نبود.در شهر جادوگرها یگ بچه بد بود که همسشه کارهای بدبد میکرد

یک روز پشت دیوار خانه مردم ایستاد و شروع کرد به کار بد کردن.

صاحب خانه سرش را از پنجره بیرون اورد و گفت:"پشت دیوار خانه ما کار بد نکن."

بچه بد به صاحبخانه محل نگذاشت و به کار بد خود ادامه داد.

صاحب خانه بچه را جادو کرد و بچه بد دید دیگر کار بدش تمام نمیشود.فهمید که

صاحب خانه او را جادو کرده است.او هم صاحب خانه را جادو کرد و یک جفت شاخ

گوزن پیچ در پیچ روی سرش سبز شد.

صاحب خانه خواست پنجره را بندد دید سرش داخل نمیرود.فهمید که بچه بد او را

جادو کرده و به او گفت:"ول کن تا تو رت ول کنم."

بچه بد گفت:"تو اول ول کن."

مامور شهر داری از راه رسید که وضعیت بدی پیش اومده و نزدیم است ابروی شهر

پیش توریست ها برود.او هم جادو کرد و همه ساختمان های شهر دود شدند و به

هوا رفتند.

صاحب خانه افتاد پایین.بچه بد در رفت.مامور شهر داری بیکار شد و همه جادوگر ها

در بیابان سرگردان شدند.

با خود گفتند"چه کنیم؟چه نکیم؟راه بیفتیم برویم تو شهر های اباد دنیا،شاید

بتوانیم از راه جادوگری دو قران کاسبی کنیم."

حالا شما هر جای شهر که جادوگر و فالگیر و طالع بین و سر کتاب وا کن و چشم

بند و تر دست و شیرین کار و چله بند و طلسم فروش دوره گردی که دیدید،بدانید که

اهل شهر جادوگراست که دچار بدبختی شده و حالا برای خوشبخت کردن مردم،

اواره دور دنیا شده است.

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 0:46 توسط شاهزاده خانم |



فقط چون به دکتر مهدی خزعلی مدیونیم بابت کتاب علوم پایه ای که گرفتیم و میدونم هیچ کدوم وقت نکردیم بخونیم!(ایشون یکی از نخبه های این مرز وبوم اند و استفاده از تجربیاتشون سعادت میخواد) وگرنه حرفا زیاده این روزا و این فقط یه قطره ازش هست :

پیام تبریک به.....!!

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 2:58 توسط شاهزاده خانم |



 

من به فدای تــــــــــــو.... ،

                                     به جای همه ی گل ها تــــــــو بخند

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 17:31 توسط شاهزاده خانم |



 

تن تو ظهر تابستونو به يادم مياره

رنگ چشماي تو بارونو به يادم مياره

وقتي نيستي زندگي فرقي با زندون نداره

قهر تو تلخي زندونو بيادم مياره

 

من نيازم تورو هرروز ديدنه

از لبت دوست دارم  شنيدنه

 

تو بزرگي مثه اون لحظه كه بارون می زنه

تو همون خوني كه هر لحظه تورگهاي منه

تو مثه خواب گل سرخي لطيفي مثه خواب

من همونم كه اگه بي توباشه جون ميكنه

 

من نيازم تورو هرروز ديدنه

از لبت دوست دارم  شنيدنه

 

تو مثه وسوسه شكار يك شاپركي

تومثه شوق رها كردن يك بادبادكي

تو هميشه مثه يك قصه پر حادثه اي

تو مثه شادي خواب كردن يك عروسكي

 

من نيازم تورو هرروز ديدنه

از لبت دوست دارم  شنيدنه

 

تو قشنگي مثه شكلايي كه ابرا مي سازن

گلاي اطلسي از ديدن تو رنگ مي بازن

اگر مرداي توقصه بدونن كه اينجايي

براي بردن تو با اسب بالدار مي تازن

 

من نيازم تورو هرروز ديدنه

از لبت دوست دارم  شنيدنه


و چنان بیتابم، که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه. دورها آوایی است، که مرا می خواند
مینوشم به سلامتی رقص برگهای خسته از تابستان...به سلامتی لحظه های پرتب.آواهای تب دار.خستگی های شبِ بی خوابی....تو آتشین ترین شرابِ خداوندی...و آفرین بر خالقت از مشتی گل
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 0:49 توسط شاهزاده خانم |