چراغ قرمز بود. جمعیت یکصدا بوق زدند. شازده کوچولو پرسید: «چرا بوق می زنند؟» خانم معلم گفت: «آنها می خواهند زودتر برسند.» شازده کوچولو پرسید: «کجا؟» خانم معلم چپ چپ نگاه کرد. جمعیت یک صدا بوق زدند. سرهنگ عصبانی شد. دانشجو گفت: «ما باید زودتر برسیم.» شازده کوچولو پرسید: «کجا؟» دانشجو چپ چپ نگاه کرد. سرهنگ گفت: «نمی شود. چراغ قرمز است.» آقای جاهل گفت: «خوب ، سبزش کن.» آندره ژید گفت: «رنگ سبز دم دست ندارد.» آقای جاهل چپ چپ نگاه کرد. جمعیت یک صدا گفتند: «ما می خواهیم زودتر برسیم.» سیاستمدار گفت: «این حق طبیعی مردم است که زودتر برسند.» دانشجو گفت: «احقاق باید گردد.» حاج آقا گفت: «حق زودتر رسیدن فقط از آن خداست.» شازده کوچولو پرسید: «این حق به چه درد خدا می خورد؟» حاج آقا چپ چپ نگاه کرد. آندره ژید خندید. خانم معلم گفت: «بچه ی خوب نباید زیاد سوال کند.» سیاستمدار گفت: «این حق طبیعی مردم است که سوال کنند.» دانشجو گفت: «سوال باید گردد.» آقای جاهل گفت: «من می خواهم زودتر برسم.» سقراط گفت: «و آیا این اطمینان در تو به وجود آمده که خواسته ی تو دقیقاً همین است که زودتر برسی؟» سیاستمدار گفت: «این حق طبیعی مردم است که زودتر برسند.» شازده کوچولو پرسید: «این حق به چه درد مردم می خورد؟» سیاستمدار گفت: «تو داری از حق طبیعی ات برای سوال کردن ، سوء استفاده می کنی.» دانشجو گفت: «لال باید گردد.» حاج آقا گفت: «فقط ذات باریتعالی می داند چه چیز به درد انسان فانی می خورد.» آندره ژید خندید. جمعیت یک صدا فریاد زدند: «ما می خواهیم زودتر برسیم.» سرهنگ گفت: «مگر شهر هرت است؟» شازده کوچولو پرسید: «شهر هرت کجاست؟» سرهنگ چپ چپ نگاه کرد. سقراط گفت: «دوستان ، من پیشنهاد می دهم در این رابطه که حق زودتر رسیدن به انسان ها تعلق دارد یا خدا ، به بحث و مناظره بنشینیم.» حاج آقا گفت: «کفر می گویی مردک ، همه ی حق ها از آن خداست. این را کتاب گفته.» آقای جاهل نگاهی جاهل اندر سفیه به حاج آقا انداخت. آندره ژید گفت: «و این همه حق به چه درد خدا می خورد؟» جمعیت خندید. حاج آقا چپ چپ نگاه کرد. سرهنگ گفت: «در این رابطه باید به قانون مراجعه کرد.» خانم معلم گفت: «بچه ی خوب همیشه باید به قانون عمل کند.» سیاستمدار گفت: «اما بعضی قانون ها بر علیه آزادی نوشته شده.» دانشجو گفت: «تعویض باید گردد.» حاج آقا گفت: «فی الجمله مهم آن است که با شرع مبین سازگار باشد.» خانم معلم گفت: «بچه ی خوب همیشه باید اعمال مذهبیش را به موقع انجام بدهد.» آندره ژید خندید. سقراط گفت: «دوستان ، بیایید راجع به اینکه قانون را باید از کجا در آورد ، به بحث و مناظره بنشینیم.» سیاستمدار گفت: «این حق طبیعی مردم است که قانون را در بیاورند.» آندره ژید پرسید: «از کجایشان؟» جمعیت خندید. جمعیت فریاد زد: «ما باید زودتر برسیم.» سقراط گفت: «ببینید دوستان ، زودتر رسیدن فعلی است که نیاز به متمم دارد. مثلاً زودتر از کسی رسیدن یا زودتر از ساعت فلان رسیدن. من پیشنهاد می کنم همه با هم بگردیم و یک متمم خوب برای این فعل پیدا کنیم.» آندره ژید گفت: «و یک مکمل خوب برای ایشان.» شازده کوچولو پرسید: «متمم و مکمل چه چیزهایی هستند؟» آندره ژید گفت: «بهتر است بگویی چه کسانی.» جمعیت خندید. حاج آقا گفت: «خنده ی بیش از حد ، لهو و لعب است.» سیاستمدار گفت: «این حق طبیعی مردم است که بخندند.» دانشجو گفت: «خنده باید گردد.» خانم معلم گفت: «بچه ی خوب نباید زیاد بخندد.» آندره ژید گفت: «حاج آقا چه بچه ی خوبی است.» آقای جاهل خندید. جمعیت فریاد زد: «ما باید زودتر برسیم.» سرهنگ گفت: «باید صبر کنید تا چراغ سبز شود.» سقراط گفت: «بهتر است اول بفهمیم منظور از سبز ، چه رنگی است و اصولاً کدام رنگ سبز است و کدام رنگ قرمز و آیا رنگی بودن یک چیز ، ذات اوست یا قابل تغییر است؟» شازده کوچولو پرسید: «خوب ، پس الآن چراغ چه رنگی است؟» آندره ژید گفت: «بچه ی خوب ، باید بداند چراغ چه رنگی است.» خانم معلم چپ چپ نگاه کرد. حاج آقا گفت: «باید به ادله ی چهارگانه رجوع کنیم تا بفهمیم چراغ چه رنگی است.» سیاستمدار گفت: «این حق طبیعی مردم است که بگویند چراغ چه رنگی است.» سرهنگ گفت: «قانوناً چراغ قرمز است.» سقراط گفت: «باید به سازنده ی چراغ رجوع کرد تا خودش بگوید چراغ را چه رنگی ساخته.» دانشجو گفت: «باید همه با هم قیام کنیم و حقمان را از این چراغ ساز ظالم بستانیم.» شازده کوچولو پرسید: «بالاخره چراغ چه رنگی است؟» سیاستمدار گفت: «باید به آرای عمومی رجوع کرد.» دانشجو گفت: «رجوع باید گردد.» آقای جاهل گفت: «من این چیزها حالیم نمی شه. چراغ سبزه. همین که گفتم.» آقای جاهل گاز داد و رفت. جمعیت یک صدا بوق زدند. جمعیت یک صدا گفتند: «به نظر ما هم چراغ سبزه.» سیاستمدار گفت: «این حق طبیعی مردم است که حرکت کنند.» دانشجو گفت: «حرکت باید گردد.» سرهنگ سوت زد. جمعیت به ناگهان همه با هم حرکت کردند. همه جا را دود گرفت. یک لایه غبار روی چراغ نشست. آندره ژید لبخند زد. چراغ خاکستری شده بود.....
love comes from the most unexpected places
in someone's eyes you've never met
who wants to get to know you
in someone's smile you can't forget
and if the music plays on in your mind
take all the love that you can find
and if love takes you in
take all the love that you can find
and hope it comes again
love comes from the most unexpected places
a love song on the radio you never hear enough of
in bars that thrive on loneliness
where people sell their sorrow for your time
they take the love that they can find
and if love takes them in
they take the love that they can find
and hope it comes again
love comes in many ways
in lovers' arms and sweet bouquets
but if nothing's said than nothing's ever heard
so here i stand outside your door
and I'm trying to tell you just once more
that i love you
i still love you
love comes from the most unexpected places
alone again i search a street of unrelated faces
where strangers look the other way
they're so afraid my smile might say "come in"
and take the love that you can find
and if love takes you in
take all the love that you can find
and hope love comes again
از بس که این چند وقت همه جا سر کلاس تو خیابون تو تاکسی تو سایت ها.....حرف و بحث خشکِ غیرِهماهنگ با احساسات لطیف و انسانی و هم نوع دوستانه و رمانس خودمان را شنیده ایم می ترسیم خدای ناکرده پیرو این جریانات جاری! احساسمان به دست بادهای مشوش از دست رود
(وااااااای چی گفتم...البته قطعا اینجا دیگه منظور ، دیش نمیتونه باشه! البته دوستان استاد ارتباط دادن مسایل به هم هستند و در این مورد شکی نیست، استعداد وافری هم میخواد...هرکی هم از این ربط دادنِ همه چیزِ بی ربط به هم خوشش نمیاد مشکل خودشه...ما خو خَشونه!)![]()
چشمان نیم مست شب کامرانی رو عشقه.. شاعری بود که یک روز نفسش را در گلو گم کرد...یک آن نفسش در گلو گیر کرد و لرزید..متولد شد؟؟ دوباره؟؟
.
عاشقی پیداست از زاریِ دل
نیست بیماری چو بیماریِ دل
علت عاشق ز علت ها جداست
عشق ، اصطرلاب اسرار خداست
شما توی یه «رابطهی عشقی دو طرفه» هستین! و مدتیه معشوقتون داره چاق میشه. یه روز که خیلی گشنتونه میرین ساندویچی. ساندویچ شما زودتر تموم میشه و دارین به دومی فکر میکنین که طرف نصف غذاش رو میده بهتون. اما چرا؟ چون دوستتون داره؟ یا چون نمیخواد چاق بشه؟ جوابتون هر چی باشه مهم نیست، مهم اینه که از این به بعد اگه کسی بهتون گفت «عشق و مصلحت اصلا با هم جور در نمیان»، میتونین این مثال نقض رو بکوبین تو سرش.
1.فکر کنم امروز چهار شنبه س....سر کلاس فارماکو نشستیم ، تقریبا نیمی از بچه ها کلاسو دودر کردن ، البته بهتره که بگم فرار کردن...این استاد جدیده
انگار فقط به قصد پیاده روی رو اعصاب ما میاد کلاس و بس.فکرشو بکن حضور و غیاب..اونم تو دوره ی فیزیوپات!!!!!
من غیبت دارم..وگرنه الان اینجا نبودم...سر کلاسش آدم اصلا دغدغه ی درس فهمیدن و اینا رو نداره..چون تنها سعی ام بر اینه که بتونم با هر جون کندنی چشامو باز نگه دارم
، بقیه هم همین طور...استاد محترم دارند با لحجه ی اصفهانیشون می فرمایند : بغل دستیاتونو بیدار کنین!!...
در حالی که چیزی به آخرای کلاس نمونده ، مهرنوش تو دفترم می نویسه : اینایی که داره میگه چه ربطی به فارماکو داره؟... من می نویسم : تو خو نَمِدونی ، اینا مقدمات فیزیولوژیکشه ، هنوز خیلی مونده تا برسه به فارماکوش!!!!!!!![]()
2.امشب دیشبِ چهارشنبه س ، خیلی خسته م ، لپ تاپو روشن می کنم که فیلم ببینم...در طول دیدن AVSEQ01فیلم حس می کنم که این فیلم سیرش یه جووریه ، پیش خودم میگم شاید زیادی پست مدرنه! اما وقتی AVSEQ02 رو میزنم واسه دیدن ، نظرم کاملا عوض میشه !! حالا دیگه فقط می خوام اون کسی که اسم این دو تا رو با هم عوض کرده رو پیدا کنم..اینم از فیلم دیدن ما..از بس قاطی پاتی شد ، خسته تر شدم...![]()
3.امشب بازم همون سه شنبه س ، همون دیشبِ چهار شنبه ای که خیلی خسته بودم... خواهرم پشت سرهم داره زنگ خونه رو می زنه...درو باز می کنم ، تا میاد بالا یه 4-5 تا برگه A4 نشونم میده میگه اینا سوالای ریاضیه باید خودمون تو خونه تایپ کنیم که یه وقت لو نره...تا میگه خودمون دیگه می دونم که یعنی : من. می گم هیچ راه دیگه ای نداره یعنی؟؟ میگه : نه.اگه بدیم بیرون ممکنه لو بره! مثل اینکه چاره ی دیگه ای ندارم..ولی کار، خیلی کند تر از اونی که فکر می کردم پیش میره ، الان یک ساعت و نیمه که نشستم ، فقط 4 تا سوالو هنوز تایپ کردم...الان دیگه اگه کارد بهم بزنن خون نمیاد...دارم شدیدا سعی می کنم که تو word ، زاویه بکشم و کسر و خط و... پیدا کنم ، که دیگه خواهرم خودش بهم رحم میکنه و بی خیال میشه...!! هوووف..شدیدا خسته شدم ! میرم دراز میکشم که یه فیلم ببینم ، که....(مراجعه شود به بند2) !!!!!!![]()
4.امروز ، صبحِ یکی از روزای قبل از اون روزای بالاس...دارم آماده میشم...شدیدا عجله دارم...صدای مامان از آشپزخونه به گوش میرسه که : چای یادت نره بخوری..بالاخره نسبتا آماده شدم و تقریبا همه چی مرتبه...فقط..آهان ، میدوم سراغ قوطی گوش پاک کن...یه دونشو که بیرون می کشم ، همشون مثل آتشفشان می ریزن بیرون ، و دقیقا کل کف اتاقمو میگیرن...چه حس بدی...![]()
و بالاخره این که :
موهامو صد بار ، از بالا تا پایین ، شونه کردم
اما اونا نرفتند....
نه غصه و نه درد








