تبليغاتX
خدمات وبلاگ نويسان جوان بن بست
بن بست


بارهااین کودک احساس من/زیربارانهای اشک من نشست/من توراآسان نیاوردم به دست/من توراآسان نیاوردم به دست



 

دوستی ، سفره ی مهربانی است

                                           که در آن باید دلت را سر بِبــــــُری ،

                                           و در پیش نگاه دوست گذاری

و دوست لقمه ی خطا بردارد

                                     و تو لقمه ی اغماض...

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 18:56 توسط شاهزاده خانم |



 

درد های من

               جامه نیستند

                                     تا ز تن درآورم

چامه و چکامه نیستند

                                     تا به رشته ی سخن درآورم

درد های من نهفتنی ست

                                      درد های من نگفتنی ست ...

 

The Adventures of the Sad Little Cookie by moonjazz.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 18:24 توسط شاهزاده خانم |



 

درسته که واسه گفتن از عید یه کم دیر شده...ولی خوب ، سال تحویل امسال برعکس سالهای دیگه در حضر نبودم...سفر... . بهار 88 دومین بهاریه که بر این وبلاگ می گذره ... وبلاگ من در بهار پارسال این گونه بود : 

تو مثل بهاري و بهاران با تو است......تو آمدي و عطر و بوي همه ي گل ها ، خبر از آمدن تو داشتند.  پنجره ي اتاقم بار ديگر به آبي هاي گمشده در آسمان مه آلود ، راهي دوباره يافتند.پنجره آمدنت را باور كرد و تو سرود سبز رويش را تلاوت كردي.گويي آينه هميشه به تكرار نامت عادت داشت. آينه سبز شد ، آينه هزار دامن گل شد. آينه هزار بوسه سلام و عاطفه شد. آينه تو را شناخت و نام تو كلام امروز من شد.....

.... تو آمدي وشب با چشمان تو ، همه ي ستارگانش را قسمت كرد. شب به گيسوان تو عادت داشت. شب پيراهني از گلبرگ هاي ياس پوشيد و دور ترين ستاره هايش را سينه ريز تو كرد...

.....تو آمدي و بهاران قصه گوي قصه اي تازه شد...قصه ي پري واره اي كه نامش بهار است. با انگشتان نازك و سبزش ، سايباني براي اطلسي ها ساخت. قدش آشناي صنوبر و سرو است و گيسوانش تمام جهت هاي عاشقانه ي باد را مي داند.گيسوانش رها در باد ، وپيراهني از گل هاي شقايق دارد. لباسش پر از شكوفايي بوسه هاي آشتي ، لبانش سرخ ترين آيت كه ميراثي از لبخند و گل است ....

.....تو آمدي و بهاران قصه گوي قصه اي تازه شد...قصه ي آن چشماني كه با هر سپيده ، به خورشيد سلام مي كند. وروز را به معناي آفتاب مي خواند. آن چشماني كه زيبايي را مفهومي تازه داد و به عرياني شب خنديد و در عمق همه ي تاريكي ها ، خورشيد و صبح و شبنم و گل و روشنايي باغچه را بشارت داد. چشماني كه سلامش سبز ، كلامش سبز ، كه با هرنگاهش ، جوانه اي ميل رويش دارد و خاك به گونه اي مهربان ، سرود باران هاي بهاري را ، بهانه ي عرياني خويش مي سازد....

....در خلوت سپيدار و باغ و پنجره ، همه ي حرف ها از گل است.در خلوت سپيدار و باغ و پنجره ، او تنها نيست ، كه او ميزبان نسيم و عطر و شبنم ، كه ميزبان عشق است و حاجت باغ و كوچه وشهر....

.....تو آمدي و بهاران قصه گوي قصه اي تازه شد...قصه ي آن دست هايي كه به رسم آشتي آگاهند. قصه ي آن گيسواني كه از نجابت باران مي گويند و خواب زمستاني يلدا را در آينه مي بينند.قصه ي آن چشماني كه پر از حديث سبز تماشاست. چشماني كه سبز مي بينند و روشنايي هر ستاره را كمين كرده اند....

.... تو آمدي و بعد از اين ، كوچه ها سنگفرشي از برگ هاي سبز خواهند داشت...

تو حقيقت آفتابي ، تو مثل بهاري ، تو ياد آور ميلادي ، تو ياد ياراني ، تو اولين روز وصالي ، تو صلحي ، تو پايان هر بغضي ، تو نوروزي.....


و امسال :

دوباره بهار می آد و

                            باز همون حرف همیشه :

اگه دلخوشی نباشه

                            هیچ کجا بهار نمی شه

.

.

.

پ.ن : بالاترین لذت در زندگی اینست که علیرغم مشکلات خودتان، سعی کنید دیگران را شاد کنید.

 

+ نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 19:21 توسط شاهزاده خانم |