دوستی ، سفره ی مهربانی است
که در آن باید دلت را سر بِبــــــُری ،
و در پیش نگاه دوست گذاری
و دوست لقمه ی خطا بردارد
و تو لقمه ی اغماض...
درد های من
جامه نیستند
تا ز تن درآورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
درد های من نهفتنی ست
درد های من نگفتنی ست ...

درسته که واسه گفتن از عید یه کم دیر شده...ولی خوب ، سال تحویل امسال برعکس سالهای دیگه در حضر نبودم...سفر... . بهار 88 دومین بهاریه که بر این وبلاگ می گذره ... وبلاگ من در بهار پارسال این گونه بود :
تو مثل بهاري و بهاران با تو است......تو آمدي و عطر و بوي همه ي گل ها ، خبر از آمدن تو داشتند. پنجره ي اتاقم بار ديگر به آبي هاي گمشده در آسمان مه آلود ، راهي دوباره يافتند.پنجره آمدنت را باور كرد و تو سرود سبز رويش را تلاوت كردي.گويي آينه هميشه به تكرار نامت عادت داشت. آينه سبز شد ، آينه هزار دامن گل شد. آينه هزار بوسه سلام و عاطفه شد. آينه تو را شناخت و نام تو كلام امروز من شد.....
.... تو آمدي وشب با چشمان تو ، همه ي ستارگانش را قسمت كرد. شب به گيسوان تو عادت داشت. شب پيراهني از گلبرگ هاي ياس پوشيد و دور ترين ستاره هايش را سينه ريز تو كرد...
.....تو آمدي و بهاران قصه گوي قصه اي تازه شد...قصه ي پري واره اي كه نامش بهار است. با انگشتان نازك و سبزش ، سايباني براي اطلسي ها ساخت. قدش آشناي صنوبر و سرو است و گيسوانش تمام جهت هاي عاشقانه ي باد را مي داند.گيسوانش رها در باد ، وپيراهني از گل هاي شقايق دارد. لباسش پر از شكوفايي بوسه هاي آشتي ، لبانش سرخ ترين آيت كه ميراثي از لبخند و گل است ....
.....تو آمدي و بهاران قصه گوي قصه اي تازه شد...قصه ي آن چشماني كه با هر سپيده ، به خورشيد سلام مي كند. وروز را به معناي آفتاب مي خواند. آن چشماني كه زيبايي را مفهومي تازه داد و به عرياني شب خنديد و در عمق همه ي تاريكي ها ، خورشيد و صبح و شبنم و گل و روشنايي باغچه را بشارت داد. چشماني كه سلامش سبز ، كلامش سبز ، كه با هرنگاهش ، جوانه اي ميل رويش دارد و خاك به گونه اي مهربان ، سرود باران هاي بهاري را ، بهانه ي عرياني خويش مي سازد....
....در خلوت سپيدار و باغ و پنجره ، همه ي حرف ها از گل است.در خلوت سپيدار و باغ و پنجره ، او تنها نيست ، كه او ميزبان نسيم و عطر و شبنم ، كه ميزبان عشق است و حاجت باغ و كوچه وشهر....
.....تو آمدي و بهاران قصه گوي قصه اي تازه شد...قصه ي آن دست هايي كه به رسم آشتي آگاهند. قصه ي آن گيسواني كه از نجابت باران مي گويند و خواب زمستاني يلدا را در آينه مي بينند.قصه ي آن چشماني كه پر از حديث سبز تماشاست. چشماني كه سبز مي بينند و روشنايي هر ستاره را كمين كرده اند....
.... تو آمدي و بعد از اين ، كوچه ها سنگفرشي از برگ هاي سبز خواهند داشت...
تو حقيقت آفتابي ، تو مثل بهاري ، تو ياد آور ميلادي ، تو ياد ياراني ، تو اولين روز وصالي ، تو صلحي ، تو پايان هر بغضي ، تو نوروزي.....
و امسال :
دوباره بهار می آد و
باز همون حرف همیشه :
اگه دلخوشی نباشه
هیچ کجا بهار نمی شه
.
.
.
پ.ن : بالاترین لذت در زندگی اینست که علیرغم مشکلات خودتان، سعی کنید دیگران را شاد کنید.





