خانمي ۳ پير مرد جلوي درب خانه اش ديد.
- شما را نمي شناسم ولي اگر گرسنه هستيد بفرماييد داخل.
- اگر همسرتان خانه نيستند، مي ايستيم تا ايشان بيايند.
همسرش بعد از شنيدن ماجرا گفت: برو داخل دعوتشان کن.
بعد از دعوت يکي از آنها گفت: ما هر ۳ با هم وارد نمي شويم.
خانم پرسيد چرا؟
يکي از آنها در پاسخ گفت: من ثروتم، آن يکي موفقيت و ديگري عشق است. حال با همسرتان تصميم بگيريد کداممان وارد خانه شود.
بعد از شنيدن، شوهرش گفت: ثروت را به داخل دعوت کن. شايد خانمان کمي بارونق شود.
همسرش در پاسخ گفت: چرا موفقيت نه؟
عروسشان که به صحبت اين دو گوش مي داد گفت چرا عشق نه؟ خانمان مملو از عشق و محبت خواهد شد.
شوهرش گفت: برو و از عشق دعوت کن بداخل بيايد. خانم به خارج خانه رفت و از عشق دعوت کرد امشب مهمان آنها باشد.
۲ نفر ديگر نيز به دنبال عشق براه افتادند. خانم با تعجب گفت: من فقط عشق را دعوت کردم!
يکي از آنها در پاسخ گفت: اگر ثروت و يا موفقيت را دعوت مي کرديد، ۲ نفر ديگرمان اينجا مي ماند. ولي هرجا عشق برود، ما هم او را دنبال مي کنيم.
هر جا عشق باشد
موفقيت و ثروت هم هست!
ظهرهنگام ، نفرت لحظه ای از سیب زمینی سرخ کرده ی کنار غذا.... سرگیجه ی اشک آلودی که مدت هاست گمش کرده بودم... لحظاتی را کاملا عبث بودن ، و لذتی که با خود می آورد....نگو ، نگو...می دانم مشوش است ، می دانم..اما دوستش دارم.. آن لحظه ها را...با همه ی تشویشش .... با همه ی خمیازه های بی پایانش ، که آن واقعه را خبر می دهد .... بگذار خبر بدهد ،... بدهد.. بدهد ... دستانم را می بینی ؟ می بینی که قلم را رها کرده اند ؟ و این روزها دیگر بوی کاغذ را فراموش کرده اند .... گهگاهی با هر ده سربازشان به جان کیبورد می افتند..، و با سرعت و واهمه به زیرش می گیرند ... ، یا شاید لحظاتی نیز، آرام نوازشش می کنند ، تمام تنش را لمس می کنند ، آرام ، با سرانگشتانی که رازهای تصفیه شده از نوکشان میریزد.....می ریزد...می ریزد... عطرش به زیر دماغ می زند و مست می کند...یا ،.. بوی تعفنش روی تک تک سلول های مغز می نشیند و..... سرگیجه ای زهرآلود ، که می خواهد هرچه زودتر با استفراغ واژه ها خود را آزاد کند.... هدیه ای ست ، که دوستش نداری!..و می خواهی پنهانش کنی ، نه نه.. به اولین و عمیق ترین سطل آشغالی که میرسی بسپری اش.... زمان ساخت پیدا کرد ..؟؟ فرقی نمی کند که کجایی ، همین که ما(!) ، دلتنگ خاطرات هم آرام و بیصدا ، افتاده ایم روی........... دیگر بوی سیب زمینی سرخ کرده ی کنار بشقاب نفرتم را برنمی انگیزد.... حس می کنم که رگ های سبزآبی دستانم ، که از زیر پوستم برجسته و برجسته تر می شوند ، می خواهند با هم تلاقی کنند...در نقطه ای روی کیبورد...کدام نقطه ؟! خوب معلوم است ، همین طور است ... همه ی پیکرش را که به یک اندازه لمس نمی کند..البته، البته.... بعضی جاها را بیشتر دوست دارد..و دیوانه وارتر... دیوانه وارتر.... یا شاید دیوانه وارتر متنفر است .... برق می زنند..برق زرد و طلایی ، زیر نور آبی اتاق ..دستانم را می گویم... نقطه های براق و طلایی روی سرتاسر دستانم ، از بالا تا پایین... کج دهنی می کنند و می گویند : هنوز هم بالش زری طلایی دوست داری دیوانه ....؟!

* برخی از دوستانت فقط برای آنکه از تو سیگاری بگیرند ، به سراغت می آیند. آنها را بشناس. وقتی می بینی یکی از آنها به سراغت می آید ، سیگاری آماده کن و به محظ رسیدنش به او تعارف کن. احتمالاً چند لحظه بعد از اینکه سیگار را از تو می گیرد ، می گوید: " من یه مقدار عجله دارم. اگه با من کاری نداری دیگه برم ". در این مواقع تو باید جواب بدهی: " نه. قربونت. برو به کارت برس. بعداً می بینمت. " و سعی کن دیگر هیچ گاه او را نبینی.
* برخی از دوستانت فقط برای اینکه تو را ببینند ، به بهانه ی سیگار سراغت می آیند. مثلاً یکی از آنها از دور فریاد می زند: " فلانی ، سیگار داری؟ ". و بعد به سراغت می آید. او را بشناس. وقتی به سراغت آمد تا وقتی که مجدداً سیگار نخواسته به او سیگاری تعارف نکن. چه اینکه شاید سیگار فقط بهانه ای بوده برای دیدار تو. احتمالاً بعد از چند دقیقه که دیگر بهانه ای برای ماندن نیست ، دوست تو بر خلاف میلش خواهد گفت: "من یه مقدار عجله دارم. اگه با من کاری نداری دیگه برم. " بنابراین قبل از اینکه دوستت این حرف را بزند تو باید بگویی: " ببین! الان بیکاری؟ ". و او احتمالاً جواب خواهد داد: "چه طور مگه؟ کاری داری؟ " . تو باید بگویی: " نه. فقط یه مقدار حوصله م سر رفته بود گفتم یه قدمی با هم بزنیم. ". و او خواهد گفت: " با کمال میل ".
نه تو می مانی
نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند
به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز
زندگی باید كرد
گاه بایك گل سرخ
گاه بایك دل تنگ
گاه باید رویید
در میان باران
گاه باید خندید
بر غمی بی پایان
......
پ.ن : اشک ، روی صورتم....هست دونه دونه
پ.ن : دونه دونه ؟؟!!!!!!![]()
تو یک قصیده پر از ماتمی ، قبول
پر از غمی پر از زخم های بی مرهمی ، قبول
نگاهی به شیشه ی خیس باران زده کن
نگو که نیست چشم گریان تر از چشم تو ، قبول؟






