در ابتدای زندگی بودم
نشسته در برابر غار ،
عشق را دیدم
آتش بود
برافروخته
بی مهار
مهیب
ویرانگر
و جذاب
گریختم
اما گریزی نبود
عشق ، آتش بود
و کشف آن ،
آغاز عصری دیگر
و مهار آن ،
زندگی را دیگر ساخت ....
خدایا شکرت که امروز تو لحظه ای که خیلی پریشون بودم راز و نیاز هامو بی جواب نذاشتی....
.
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند.....

![]()
اگر قرار باشد تا چند لحظه دیگر بمیرید و از عمرتان تنها به اندازه ی یک مکالمه ی تلفنی ، بیشتر فرصت باقی نمانده باشد، به چه کسی تلفن می کنید و به او چه می گویید ؟
... چرا همین الان این کار را نمی کنید ؟؟!




