تو چیستی ...؟
که آنها در زندان نیز به سراغت آمدند
و تو با چهره ای مصمم و پیروزمند ،
پنداشتی که نیکی ها را به اعلا رسانیده اند
اما ،
روزها میگذرد
و دیگر حتی دریچه ای هم برایت باقی نگذاشته اند ،
تا به امیدی هرچند واهی به آن چشم بدوزی
گفته بودمت که به سراب چشمانشان سفر نکن
. س ر ا ب .
شک ندارم که از رازگونگی دریا ترسیدی ،
شک ندارم که جرات پای نهادنت را ستانده اند
هر آن - هرچند اندک –
که تو همراهی ام کرده ای
و چون بادهای بازیگوش و بی منزل ،
در لا به لای موهایم نپیچیده ای
و در حوالی من ثانیه ای آرام گرفته ای
- آن ها فرو ریخته اند و نابود شده اند
تو ندیدی ،
ولی من چهره های فکنده بر خاکشان را دیدم
دیدم ،
که جه سست بودند
آن دیوارها که تو به آن تکیه داده بودی
*****
وقتی هم چون بادهای بی ثباتی و سرگردانی ،
هر روز به یک هییتی
بر انحناهای بدن سوزانم می پیچی و بالا می روی....،
نوازش های نسیمت بر گونه ام را به خاطر شوریده ام بسپارم ،
و یا آن لحظه ها را که به یکباره تازیانه می شوی و بر چهره ام می نشینی ؟
کنایه ای فقط از آن بهار می ماند
خیالی از تو در این کوچه سار می ماند
هنوز بر سر شاخی به خواب شیرینم
چگونه رد خـــزان تا بهــار می مـــــاند؟
اگر چه دست تو را من دوباره گم کردم
عبور زخمــی تو بر ســــه تار می مـــاند
شکست،قاب و فقط حسرت نگاهت ماند
دریغ از تو همیـــن یادگـــــار می مــــاند
ترانه های تو در گوشم است این هم شکر
که باز خاطره ای از بهار می ماند
ستاره ها همه رفتند و ماه هم کوچید
برای من فقط این شام تار می ماند
دو قطره درد و نگاهی غریب و آهی سرد
همیشه در پس این انتظار می ماند
من را به غیر عشق به نامی صدا نکن
غم را دوباره وارد این ماجرا نکن
بیهوده پشت پا به غزل های من نزن
با خاطرات خوب من این گونه تا نکن
موهات را ببند ، دلم را تکان نده
در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن
من در کنار توست ، اگر چشم وا کنی
خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن
بگذار شهر سرخوش زیبایی ات شود
تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن
امشب برای ماندنمان استخاره کن
اما به آیه های بدش اعتنا نکن
باز هم مطرب خبر از صد نوای تازه داد
هر نوای تازه در دل های ما فصلی گشود
حرف حرف و واژه واژه سبز شد ،
در دل نشست
رقص صد گلبرگ بود آواز او
عطر صد شبنم رسید از ساز او
گوش من را با نوایش ناز کرد
چنگ در قلبم فکند ،
تار های خستگی و رخوتم را باز کرد
خاطراتی را _نه چندان دوردستان_
تازه کرد
با خودم گفتم که سرˏ این نوا و شعر چیست
کاین چنین جان مرا آرام کرد
بر مشامم عطر و بویی تازه ریخت
این نوا گرمی سرمستی کیست؟
یادم آمد رد پای خاطرت در این نواست
آری آری ...
هر چه دارد یک نشانی از تو، لبریز از صفاست
بی خبر از همدگر ، آسوده خوابیدن چه سود
بر مزار مردگان خویش نالیدن چه سود
زنده را باید به فریادش رسید
ورنه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود
پ.ن : برای دادن گل به دیگران ، منتظر مراسم تدفین آنان نباشیم .....
پ.ن : همه خواهند مرد ، حتی آن کسی که باور نداری بتوانی مرگش را شاهد باشی ، چه بسا زودتر و ناگهانی تر...
پ.ن : پس دست به کار شویم ، چرا که گذشت هر ثانیه ما را به آن لحظه نزدیکتر می کند.
به چشمان آنان سفر نکن
تو نمی دانی ،
آبی چشمانشان را می بینی ،
سراب است
من آن را دیده ام ،
دهشتناک ....
سفر نکن ،
که تو را زان پس که در کویر بی مهرش به دام افتادی و تباه شدی ،
راه گریزی نیست
آه اما این دریا.... ،
این دریا که در آن پای نهاده ای ،
بی پایان است
نترس و جلو تر بیا ،
تا عمیق ترین وادی اش
در دلش غوطه ور شو ،
غرق شو
و مرا ببین که غرق در آنم
نمی دانی که چه لذتی دارد
غرق در لذتش شو ،
و آن را به سراب فرومایگان مفروش
بگذار تا ذره ذره ی وجودت در آن حل شود ،
تا در جایی از این دریا ،
به ذرات حل شده ی وجود من بپیوندد.
از من خرده نگیر ،
می دانم که در نظر تو آنها فرومایگان نیستند
اما ،
به آنچه دیده ام اعتماد کن ....
آنها ، که پاره ی وجود مرا
هر روز و هر ثانیه ،
با خود به این سو و آن سو می برند
و آن کس _ که اگر لحظه ای غم داشته باشد ،
نفسم بریده می شود –
را دلقک بازی های بچه گانه ی خود می کنند
و نگاه های هرزه شان دایم بر تن عریان او می لغزد
و ............
فرومایه نیستند ؟؟
امروز به یه شعری از – رهی معیری – برخوردم که تا حالا نشنیده بودم! فکر کنم وقتی این
شعرو گفته خیلی دلش پر بوده :
خلقت زن
کیم من دردمند ناتوانی
اسیری خسته ای افسرد ه جانی
تذروی ایان بر باد رفته
به دام افتاده ای از یاد رفته
دلم بیمار و لب خاموش و رخ زرد
همه سوز و همه داغ و همه درد
بود آسان علاج درد بیمار
چو دل بیمار شد مشکل شود کار
نه دمسازی که با وی راز گویم
نه یاری تا غم دل باز گویم
درین محفل چو من حسرت کشی نیست
به سوز سینه من آتشی نیست
الهی در کمند زن نیفتی
وگر افتی به روز من نیفتی
میان بر بسته چون خونخواره دشمن
دلازاری به آزار دل من
دلم از خوی او دمساز درد است
زن بد خو بلای جان مرد است
زنان چون آتشند از تندخویی
زن و آتش ز یک جنسند گویی
نه تنها نامراد آن دل شکن باد
که نفرین خدا بر هر چه زن باد
نباشد در مقام حیله و فن
کم از نا پارسا زن، پارسا زن
زنان در مکر و حیلت گونه گونند
زیانند و فریبند و فسونند
چو زن یار کسان شد ما را زو به
چو تر دامن بود گل و خار از او به
حذر کن ز آن بت نسرین بر و دوش
که هر دم با کسی گردد هم آغوش
منه در محفل عشرت چراغی
کزو پروانه ای گیرد سراغی
میفشان دانه در راه تذروی
که ماوا گیرد از سروی به سروی
وفاداری مجوی از زن که بیجاست
کزین بر بط نخیزد نغمه راست
درون کعبه شوق دیر دارد
سری با تو سری با غیر دارد
جهان داور چو گیتی را بنا کرد
پی ایجاد زن اندیشه ها کرد
مهیا تا کند اجزای او را
ستاند از لاله و گل رنگ و بو را
ز دریا عمق و از خورشید گرمی
ز آهن سختی، از گلبرگ نرمی
تکاپو از نسیم و مویه از جوی
ز شاخ تر، گراییدن به هر سوی
ز امواج خروشان تندخویی
ز روز و شب، دورنگی ودورویی
صفا از صبح و شور انگیزی از می
شکر افشانی و شیرینی از نی
ز طبع زهره شادی آفرینی
ز پروین شیوه بالا نشینی
ز آتش گرمی و دم سردی از آب
خیال انگیزی از شبهای مهتاب
گرانسنگی ز لعل کوهساری
سبکروحی ز مرغان بهاری
فریب مار و دوراندیشی از مور
طراوت از بهشت و جلوه از حور
ز جادوی فلک تزویر و نیرنگ
تکبر از پلنگ آهنین چنگ
ز گرگ تیز دندان، کینه جویی
ز طوطی ،حرف نا سنجیده گویی
ز باد هرزه پو، نا استواری
ز دور آسمان، نا پایداری
جهانی را به هم آمیخت ایزد
همه در قالب زن ریخت ایزد
ندارد در جهان همتای دیگر
به دنیا در بود دنیای دیگر
ز طبع زن به غیر از شر چه خواهی ؟
وزین موجود افسونگر چه خواهی ؟
اگر زن نو گل باغ جهان است
چرا چون خار سرتا پا زبان است ؟
چه بودی گر سراپا گوش بودی
چو گل با صد زبان خاموش بودی
چنین خواندم زمانی درکتابی
ز گفتار حکیم نکته یابی
دو نوبت مرد عشرت ساز گردد
در دولت به رویش باز گردد
یکی آن شب که با گوهر فشانی
رباید مهر از گنجی که دانی
دگر روزی که گنجور هوس کیش
به خاک اندر نهد گنجینه خویش











