امروز از یکی از دوستان پارسال یاد کردم که این شعرو بهم داد...درسته که من زیاد از اینجور شعرا خوشم نمیاد ، ولی خوب... ازش یاد کردم دیگه ،حالا فرق نمیکنه چطور ....
هیچ کس در به درت نیست خیالت نرسد
هیچ تاجی به سرت نیست خیالت نرسد
هیچ شاعرصفت عاشق دلسوخته ای
روز و شب نوحه گرت نیست خیالت نرسد
حق نداری که بسوزانی و آتش بزنی
دلم ارث پدرت نیست خیالت نرسد
بی تو یا با تو به هر حال زمین می چرخد
و کسی منتظرت نیست خیالت نرسد
دستاتو گرفتم ،
گرم تر از همیشه بود
بد جوری ضربان داشت ،
انگار یه چیزی تو عمقش دل دل می زد ،
که هرچی بیشتر فشارش می دادم ، بیشتر حسش میکردم....
یادم اومد اون شبی که من تب داشتم ،
همون شبی که هذیون می گفتم ،
و تو دستامو گرفته بودی...
من که هیچی نمی فهمیدم ،
ولی حالا می فهمم که چه حالی داشتی ،
وقتی که شعله های تنم تا نزدیکی قلب تو زبونه می کشید......
طوفانی مهیب آمد و دیروزها را با خود برد
و همه ی تلخی و شیرینی اش را
و چه بهتر ....
که روزهای بی تو بودن رفتند
لحظه های درک نکردن تو ....
زیرا که بی تو بودن کار من نیست
از من ساخته نیست ،
تو را نمی دانم ...
روزگاران ، که همسایه شد با دل تو ، دل من
شد پرستنده ی چشم تو ، دیده و هم دل من
آن خداوندگاران که لبریز بود از محبت
بود آن روز _یا شب_ پر از اشک حسرت
دیدمت یک شبی ،آه ....،شاید که روزی
بر لبت نغمه ، خشکیده و در دلت آه و سوزی
چون نسیمی که آواره شد در
لا به لای درختان بی بر
چون گلی زرد و بی رنگ و بی بو
سخت افتاده ای از تکاپو
گفتی آن روز ها مست صد باده بودی
دل به شعر نگاه کسی داده بودی
عشق او روح از جسم تو می ستانید
بند بند وجودت ز هم می رهانید
لیک از راز خود هیچ با او نگفتی
گرچه شب های بسیاری از اضطرابش نخفتی
(تو نگفتی به من ، حال ، من رفته ام از بر تو
آه،من نیز هرگز نگفتم؛ از خداوندگار خودم،چشمهای تر تو)
در آن روز که غروب ابدی شد
_ غروبی که هرگز چهره ی سپیده را ندید –
تو در کدام گوشه از این جهان بودی ،
که نیافتمت ؟
که نیافتمت و تنها سفر کردم
حتی دائم از ذهنم نیز می گریختی
من ،
منی که همه ی مداد هایم را تراشیده بودم ،
تا مثل همیشه تصویر تو را در ذهنم بسازم
و تو ،
تویی که نیافتمت و
تنها سفر کردم
تنها .......







