من.... ْ،
آن سجعي بودم
كه روزگاري
_ در عصر تو _
از يك نثر كهن افتادم.....
و هنوز هم سرگردانم
هنوز هم .............
آ هاي ، با تو ام ....... يك بار هم كه شده تا پايان مرا بخوان ،
هم چون شعر تري كه بار ها از برايت خوانده ام...
روزگاري است كه ديگر
نه من از تو ، و نه تو مي گيري از من خبر
اين روز ها را ،
_ هر چند كه بخواهند لج كنند و طولاني تر شوند _
از عمر خود كم مي كنم
زيرا كه نامش را نمي توان گذاشت زندگي
نامش را نمي توان گذاشت عمر
نامش را نمي توان گذاشت لحظه
نامش را نمي توان گذاشت دقيقه
نامش را نمي توان گذاشت ثانيه.......
آن روزگاراني را كه من بي تو باشم .....
آن روزگاراني كه من و تو باشيم ، ولي نه با هم....
....... كه من و تو هر كدام به راه خودمان زندگي كنيم....
زندگي..؟؟؟؟؟
شرم آور است كه نامش را هم زندگي نهيم
تو نمي داني ، نمي داني ....
ديشب در خوابم بودي و خود نمي داني....
خواب وحشتناكي كه .....
_ خدايا ، مي خواهم هرگز زندگي نكنم تا آن روز را به چشم نبينم _
حال ،
تو را به حرمت اين لحظه لحظه هاي دل تنگي ام
_ كه مرا قطره قطره مي چكاند و به پايان مي رساند _
مرا نيمه تمام مگذار
تمامم كن و بعد برو
تمامم كن و بعد برو .........
بزرگترين نوع دل تنگي تو دنيا اينه كه كسيو كه دوسش داري كنارت باشه ولي هرگز نتوني بهش برسي و تو هميشه و در هر لحظه دلت واسش تنگ باشه .....اين كه هر چي آدم دور و برته تو رو دوست داشته باشن ، و يا حتي عاشقت باشن به جز اون.....نه اين كه ازت بدش بياد..نه....... اصلا به اين چيزا فكر نكنه...يا شايدم اصلا ندونه تو هم هستي....
نه...؟؟؟؟ اين طور نيست؟؟؟؟
شب ها سحر شدند در پي هم بي تو
آه...
كو نشان؟
در آن سحر كه بود چشمان من خمار
از فرط انتظار
بازوي درد مرا يك نفر فشرد
گفتم تويي و به غير از تو هيچ كس.....
ناگه به گوش من ، به ناله گفت كسي :
« امشب دل تو با من است پري
شبها ،
- شبان بيداري ات ،
- همه
من در كنار تو بودم چو مادري
آن طفل تو بودي به آغوش من پري
تو هر شبت گذشت به يادم در انتظار
من .....
من هر شبم گرفته تو را گرم در كنار
من را نمي ديدي و چشمان تو ، به راه
من با غمي سترگ ،....
سينه پر از تك هجاي آه
امشب كه آب شد يخ تن تو از فسون من
امشب كه مست شد چشم بي رمقت از جنون من
آري .....
امشب تو از همه شب بي ريا تري
امشب دل تو با من است ....پري..... »
3/5/87
بگذر از زيور و آراستگي
من تو را با خود تا خانه ي خود خواهم برد
كه در آن ، شوكت پيراستگي
چه صفايي دارد......










