تبليغاتX
خدمات وبلاگ نويسان جوان بن بست
بن بست


بارهااین کودک احساس من/زیربارانهای اشک من نشست/من توراآسان نیاوردم به دست/من توراآسان نیاوردم به دست



بسي رنج بردم در اين سال سي

 

                                  عجم زنده كردم بدين پارسي

 

.....واقعا مرسي فردوسي..... اوكي..... عجب شعر آپ تو ديتي بوده ....آدم ريلكس مي شه وقتي اين شعراي با كلاسو مي شنوه .....

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 14:9 توسط شاهزاده خانم |



دشمن خويشيم و يار آن كه ما را مي كشد

 

غرق درياييم و ما را موج دريا مي كشد

 

 

زان چنان در پيش او شيرين و خوش جان مي دهيم

 

كان ملك ما را به شهد و شير و حلوا مي كشد

 

 

نيست عزراييل را دست و رهي بر عاشقان

 

عاشقان عشق را هم عشق و سودا مي كشد

 

 

خويش فربه مي نماييم از پي قربان عيد

 

كان قصاب عاشقان بس خوب و زيبا مي كشد

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 17:22 توسط شاهزاده خانم |



هر كه را جامه ز عشقي چاك شد

 

او ز حرص و عيب كلي پاك شد

 

 

شاد باش اي عشق خوش سوداي ما

 

اي طبيب جمله علت هاي ما

 

 

اي دواي نخوت و ناموس ما

 

اي تو افلاطون و جالينوس ما

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 0:51 توسط شاهزاده خانم |



با ارزش ترین چیزها در زندگی ساخته دست یا قابل خرید نیستند...

آنقدر مشغول نباش که از کنارش بی تفاوت رد بشوی...
 
 
 
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 2:3 توسط شاهزاده خانم |



و خداوند سکوت را آفرید

سکوت، يعني گفتن در نگفتن، يعني مقابله با شهوت رام نشدني حرف....

 

يعني تمرين برگشتن به دوران جنيني و شنيدن انحصاري لالائي قلبِ مادر در تنهائي محض....



سکوت در مکالمه تلفني، يعني ترديد يا مزاحمت، يا شرم....

 


هر سکوتي، سرشار از ناگفته ها نيست، بعضي وقت ها، سرشار از خجالت گفته هااست
....

 


موسيقي، يعني سکوت بعلاوه سکوت هاي شکسته شده ي موزون....

 

سکوتِ آرام کتابخانه، يعني رعد و غرش نهفته ي تمامِ حرف هاي فشرده ي عالم، در پيش از اي
ن....

 

 
سکوتِ شاهد، يعني شهادتِ دروغ، موقع خواب و استراحت و تعطيلي وجدان....

سکوتِ محکوم بي گناه، يعني بغض، آه، گريه درون....

 

سکوتِ مظلوم، يعني نفريني مطلق و ابدي....

بعضي سکوت را به رشوه اي کلان مي خرند و با سودي سرشار، به اسم حق السکوت، مي فروشانند....

سکوتِ عاشق در جفاي معشوق، يعني پاس حرمت عشق....

سکوت، در خود گريه دارد ولي گريه، با خود سکوتي ندارد....

بعضي با سکوت آنقدر دشمنند که حتي در خواب هم آن را با پريشان گوئي مي شکنند....

سکوتِ در بيمارستان، بهترين هديه ي عيادت کنندگان است....

آدم، بسياري حرف ها را که مي شنود، آرزو مي کند کاش بشر گنگ و ساکت
بود....

ايراني ها، از قديم معني سکوت و سخن بخردانه گفتن را خوب بلدند، اشکال فقط در استفاده گاه و بيگاه از اين دو نعمت، به جاي هم اس
ت....

آنان که حرمت سکوت را پاس مي دارند، بيش از حرّافانِ حرفه اي، به بشر اميدواري مي دهند....

وقتي خدا بخواهد فساد کسي را برملا کند، نعمتِ سکوت را از او سلب مي کند....

سکوتِ قاضي، رعب آورترين سکوتِ زميني است، وقتي بداني گناهکاري....


سکوتِ وداعِ واپسين ديدار دو دلدار، هميشه مرطوب است....

سکوتِ يک محکوم به مرگ، پر از پشيماني لزج اس
ت....

خيالتان آسوده، سکوتِ مرگ، سرد و منجمد است، ولي شکستني نيست....
 
زير زمين خانه هاي قديمي تمام مادر بزرگ ها، سرشار از سکوتِ ترشي سير، انار خشکيده، سرکه ي انگور، عروسک ها و دوچرخه دوران بچگي است....

بر خانه عروس، آخر شبي که به خانه بخت مي رود، در تنهائي پدر و مادرش، غمناک ترين سکوت، چنگ مي اندازد....

سينماي صامت، پر از سکوتي گويا و خنده دار بود....

غيرقابل درک ترين سکوت، متعلق به معلم ادبيات پيري است که، شاگرد قديمش را در حال غلط خواندن گلستان سعدي از تلوزيون مي بيند....

آزار دهنده ترين سکوت، وقتي است که دروغ مي گوئي و مخاطبت در سکوتي سنگين، فقط نگاه مي کند
....

در گورستان، فقط در ساعات معيني که ارواح به ميهماني مي روند، سکوت برقرار است....

بعضي، بلدند با تمام وجود مدت ها ساکت باشند، حيف که زبانشان آخر همه را به باد مي دهد....

آدم هاي ترسو، براي فرار از سکوت، با خود حرف مي زنند....

تابلوهاي جهت نما، در خيابان و جاده ها، در سکوتي بي ادعا، عابران را راهنمائي مي کنند....

تمام مردم جهان، با يک زبان واحد سکوت مي کنند، ولي به محض باز کردن دهان از هم فاصله مي گيرند....

کرو لال ها، در سکوتِ محض با هم پرچانگي مي کنند....

 
سکوت، خيلي خيلي خوب است، اما نه هر سکوتي... بعضي، قادرند تا لحظه مرگ، سکوت کنند، به شرطِ آنکه حق السکوتِ قابلي در قبالش گرفته باشند....

در آخرت، تو را به خاطر حرفهاي نسنجيده، ممکن است مجازات کنند، ولي سکوتِ بي جايت را، هرگز نمي بخشايند....

سکوت را با هر چيزي مي شود شکست، ولي با هر چيزي نمي توان پيوند زد....

دفاترِ سفيد و بي خطِ نو، مثل نوارِ خام، مملو از سکوتند....


تا کنون، هيچ مترجمي پيدا نشده که بتواند سکوت را، از زباني به زبان ديگر ترجمه کن
د....


قطعاً يکي از راههاي تحمل ِزندگي، پناه بردن به سکوت است....

هميشه گفته اند، از آن نترس که هاي و هو دارد، از آن بترس که برّوبرّ، نگاهت مي کند و در سکوت، برايت نقشه اي شيطاني مي کشد
....

آدم هاي خسيس، ممکن است بي بهانه حرف بزنند، ولي بي بها، سکوت نمي کنند....


خواهي نشوي رسوا، همرنگ جماعت نشو، به وقت، ساکت باش....


آنانکه در مراسم خواستگاري ساکتند، در زندگي حرف نگفته باقي نمي گذارند
....

درست است که زبان ِخوش مار را از لانه اش بيرون مي کشد، در عوض زبان ِ سرخ، سرِ سبز را به باد مي دهد، بهتر نيست، مار در لانه بماند و سر بر گردن....

 
مارک تواين مي گويد
:
بهتر است دهان خود را ببنديد و ابله به نظر برسيد تا اينکه آن را باز کنيد و همه ترديدها را از ميان ببريد....

 

 
 


+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 1:23 توسط شاهزاده خانم |



باده غمگينان خورند و ما ز مي خوشدل تريم

 

رو به محبوسان غم   ده ساقيا افيون خويش

 

 

خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال

 

هر غمي كاو گرد ما گرديد شد در خون خويش

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 0:26 توسط شاهزاده خانم |



همه را بيازمودم ، ز تو خوشترم نيامد

 

چو فرو شدم به دريا ، چو تو گوهرم نيامد

 

 

سر خنب ها گشادم ، ز هزار خم چشيدم

 

چو شراب سركش تو به لب و سرم نيامد

 

 

ز پي ات مراد خود را دو سه روز ترك كردم

 

چه مراد ماند زان پس كه ميسرم نيامد ؟

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 0:33 توسط شاهزاده خانم |



Hey, friend,
the flowers are
all gone,
and the sunshine
is hiding in
the wintery sky,
so I wanted to
send you a
warm hug and
some sunshine
to let you know
you're in my
thoughts today.
I'll do my best
to send you
the warmth of summer
when winter winds
come your way.


+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 2:29 توسط شاهزاده خانم |



یک پیرزن چینی دوکوزۀ آب داشت که آنها را به دو سر چوبی که روی دوشش می گذاشت ، آویخته بود و از این کوزه ها برای آوردن آب از جویبار استفاده می کرد

 

یکی از این کوزه ها ترک داشت ، در حالی که کوزه دیگر بی عیب و سالم بود و همۀ آب را در خود نگه می داشت .

 

هر بار که زن پس از پرکردن کوزه ها ، راه دراز جویبار تا خانه را می پیمود ، آب از کوزه ای که ترک داشت چکه می کرد و زمانی که زن به خانه می رسید ، کوزه نیمه پر بود.

 

دو سال تمام ، هر روز زن این کار را انجام می داد و همیشه کوزه ای که ترک داشت ، نیمی از آبش را در راه از دست می داد .

 

البته کوزۀ سالم و بدون ترک خیلی به خودش می بالید.

 

ولی بیچاره کوزۀ ترک دار از خودش خجالت می کشید . از عیبی که داشت و از این که تنها نیمی از وظیفه ای را که برایش در نظر گرفته بودند ، می توانست انجام دهد .

 

پس از دوسال سرانجام روزی کوزۀ ترک دار در کنار جویبار به زن گفت :من از خویشتن شرمسارم . زیرا این شکافی که در پهلوی من است ، سبب نشت آب می شود و زمانی که تو به خانه می رسی ، من نیمه پر هستم .

 

پیر زن لبخندی زد و به کوزۀ ترک دار گفت : آیا تو به گل هائی که در این سوی راه ، یعنی سوئی که تو هستی ، توجه کرده ای ؟ می بینی که در سوی دیگر راه گلی نروئیده است .

 

من همیشه از کاستی و نقص تو آگاه بودم ، و برای همین در کنار راه تخم گل کاشتم تا هر روز که از جویبار به خانه بر می گردم تو آنها را آب بدهی.

 

دو سال تمام ، من از گل هائی که اینجا روئیده اند چیده ام  و خانه ام را با آنها آراسته ام .

 

اگر تو این ترک را نداشتی ، هرگز این گل ها و زیبائی آنها به خانۀ من راه نمی یافت .

 

 

هر یک از ما عیب ها و کاستی های خود را داریم .ولی همین کاستی ها و عیب هاست که زندگی ما را دلپذیر و شیرین می سازد .

 

ما باید انسان ها را همان جور که هستند بپذیریم و خوبی را که در آنهاست ببینیم .

 

 

برای همۀ شما کوزه های ترک برداشته آرزوی خوشی می کنم و یادتان باشد که گل هائی را که در سمت شما روئیده اند ببوئید.

 

از کاستی های خود نهراسیم زیرا خداوند در راه زندگی ما گل هائی کاشته است که کاستی های ما آنها را می رویاند .

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 0:13 توسط شاهزاده خانم |



ثروتمند كيست و فقير چه كسي است ؟؟

 

یک روز ،

  پدر یک خانواده خیلی ثروتمند پسرش را به قصد نشان دادن و توضیح دادن اینکه چگونه فقرا زندگی میکنند به یک سفر خارج از شهر برد.

 

آنها چند روز و شب را در مزرعه ای که ظاهرا به یک خانواده خیلی فقیرتعلق داشت گذراندند.

 

در برگشت از سفرشان، پدر از پسرش پرسید : مسافرت چگونه بود؟

 

-عالی بود، پدر.

 

پدر پرسید : آیا دیدی که فقرا چگونه زندگی می کنند؟

 

پسر گفت: بله

 

پدر پرسید: بنابراین بگو ببینم چه چیزی از این سفر آموختی؟

 

پسر پاسخ داد:من دیدم که ما یک سگ داریم و آنها چهارتا؛

 

ما یک استخر در میان باغمان داریم و آنها یک نهری دارند که پایان ندارد...

 

...ما یک چراغ در باغمان قرار داده ایم و آنها نور ستارگان زیادی را در شب دارند.

 

بالکن ما تا به حیاط جلوئی می رسد ولی آنها تمامی افق را دارند.

 

ما یک قطعه کوچکی از زمین را برای زندگی داریم ولی آنها یک زمینی دارند که تا به دور دستها ادامه دارد...

 

...ما یک خدمتکار برای انجام کارهایمان داریم، ولی آنها دیگران را خدمت می کنند.

 

ما غذایمان را می خریم، اما آنها آن را می رویانند.

 

ما برای حفاظت خودمان، دیوارها بر دور ملک خود کشیده ایم، در حالیکه آنها برای حفاظتشان دوستان بسیار دارند.

 

پدر آن پسر حرفی برای گفتن نداشت.

 

سپس پسرش اضافه کرد :  پدر متشکرم که به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم.

 

آیا این صحنه تعجب آور نیست؟

 

تعجب خواهید کرد که چه اتفاقی خواهد افتاد اگر برای تمام چیزهائی که داریم شکر گذار باشیم، بجای اینکه نگران چیزهائی باشیم که نداریم.

 

براي تك تك چيز هايي كه داريد قدردان باشيد .

 

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 20:5 توسط شاهزاده خانم |



متاسفم كه از غم نوشتم امروز ، ولي دست خودم نبود ، قلمم نوشت :

 

تو زندگي درداي بزرگي هست كه نمي شه به هيچ كس گفتش ، درداي بزرگي كه خيلي وقتا از بزرگي و سنگينيشونه ، كه حتي تو دل آدم جا نمي شن . بزرگ و سنگين تر مي شن و اون وقته

 

 كه دلت مي خواد بتركه …

 

اون درد بزرگ هر لحظه ، چنگ مي ندازه تو وجودت و هيچ وقت سر سازگاري باهات پيدا نمي كنه ، و اينو هم نمي شه به هيچ كس گفت ….

 

انقدر اين غصه ها تو دلت تلنبار مي شن كه يه بغض بزرگي مي شن كه هميشه تو مرز تركيدنه  ، ولي حتي جرات تركيدنم نداره ….

 

بغضي كه نمي شه به هيچ كس نشونش داد ، اونو همه جا با خودت اين ور و اون ور مي بري و به هيچ كس هم نمي شه گفت كه اون چه آه بزرگيه كه هميشه ي خدا دست به گردنت كرده و

 

داره خفه ت ميكنه….

 

بغضي كه با كوچيكترين تلنگري ، بيشتر به گلوت فشار مي آره و راه گلوتو مي بنده….

 

ولي حتي تركيدنش هم ، دردتو كم نمي كنه ، فقط اين كه اون غصه ها بيشتر تو جونت شعله مي كشنو خودشونو هي بهت نشون مي دن….

 

…. آآآآآه ه ه   ، همون درداي هميشگي اي كه به هيچ كس نمي شه گفت ، هيچ كس هيچ كس …….. و همه ي ما داريمشون و با خودمون اين ور و اون ور مي بريمشون…….

 

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 16:59 توسط شاهزاده خانم |



نیک مردان برتر این سالها دل هر زنی را به تسخیر در می آورند.

 

 

مردانی که با زحمت بی دریغ خود به ورزش زنان اهمیت میدهند!! :                                               


مردانی که میدانند حتی برداشتن یک بطری نوشیدنی بار را سبک میکند!! :


مردانی که همیشه راهنمای راه زنان هستند!! :                                                                             

                                  


مردانی که همیشه زنان را از خطر دور نگه میدارند!! :                                                                    

                                                                    


مردانی که همراه همیشگی زنان و شانه به شانه آنان هستند!! :                                                          

 

                                        


و در نهایت مردانی که خود را حبس می کنند تا زنان در آزادی کامل باشند!! :                                                                                                        

                

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 12:49 توسط شاهزاده خانم |



سلام دوستان.

من چند روزیه که تو یه جزیره ی دور افتاده گیر افتادم.

ولی نگران حالم نباشید !!!

چون این جزیره خدا رو شکر آدم خوار نداره و کوسه هاشم از مزه ی آدم خوششون نمی آد

من از همین جا اعلام می کنم که حالم خوبه  ولی خوب یه مقدار دلم گرفته که طبیعیه تو یه جزیره  تک و تنها

راستی من نظراتتونو با  GPRS می خونم(ببینید چه جزیره ی پیشرفته ایه) و تا چند روز دیگه هم قراره با یه هلیکوپتر!!! بیان دنبالم.

خوب دیگه من باید برم یه آتیشی درست کنم وگرنه اینجا یخ می زنم.بای

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 7:55 توسط شاهزاده خانم |



گرچه من ، خود ز عدم دل خوش و خندان زادم

 

                                         عشق آموخت مرا ، شكل دگر خنديدن

 

به صدف مانم ، خندم چو مرا درشكنند

 

                                        كار خامان بود از فتح و ظفر خنديدن....

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 0:17 توسط شاهزاده خانم |