بگذر از خويش اگر عاشق دل باخته اي
كه ميان تو و او جز تو كسي حايل نيست

اي عشق ، كه دستان خداييت
بر خواهش هاي من لگام زده ،
و گرسنگي و تشنگي ام را تا وقار و افتخار بالا برده ،
مگذار توان و استقامتم
از ناني تناول كند و يا از شرابي بنوشد
كه خويشتنِ ناتوانم را وسوسه مي كند .
بگذار گرسنه ي گرسنه بمانم ،
بگذار از تشنگي بسوزم ،
بگذار بميرم و هلاك شوم ،
پيش از آن كه دستي بر آورم
و از پياله اي بنوشم كه تو آن را پر نكرده اي ،
يا از ظرفي بخورم كه تو آن را متبرك نساخته اي .
تو مثل بهاري و بهاران با تو است.
.....تو آمدي و عطر و بوي همه ي گل ها ، خبر از آمدن تو داشتند.
پنجره ي اتاقم بار ديگر به آبي هاي گمشده در آسمان مه آلود ، راهي دوباره يافتند.
پنجره آمدنت را باور كرد و تو سرود سبز رويش را تلاوت كردي.گويي آينه هميشه به تكرار نامت عادت
داشت. آينه سبز شد ، آينه هزار دامن گل شد. آينه هزار بوسه سلام و عاطفه شد. آينه تو را شناخت و نام تو
كلام امروز من شد.....
.... تو آمدي وشب با چشمان تو ، همه ي ستارگانش را قسمت كرد. شب به گيسوان تو عادت داشت. شب
پيراهني از گلبرگ هاي ياس پوشيد و دور ترين ستاره هايش را سينه ريز تو كرد...
.....تو آمدي و بهاران قصه گوي قصه اي تازه شد...
قصه ي پري واره اي كه نامش بهار است. با انگشتان نازك و سبزش ، سايباني براي اطلسي ها ساخت. قدش
آشناي صنوبر و سرو است و گيسوانش تمام جهت هاي عاشقانه ي باد را مي داند.
گيسوانش رها در باد ، وپيراهني از گل هاي شقايق دارد. لباسش پر از شكوفايي بوسه هاي آشتي ، لبانش سرخ
ترين آيت كه ميراثي از لبخند و گل است ....
.....تو آمدي و بهاران قصه گوي قصه اي تازه شد...
قصه ي آن چشماني كه با هر سپيده ، به خورشيد سلام مي كند. وروز را به معناي آفتاب مي خواند. آن
چشماني كه زيبايي را مفهومي تازه داد و به عرياني شب خنديد و در عمق همه ي تاريكي ها ، خورشيد و
صبح و شبنم و گل و روشنايي باغچه را بشارت داد. چشماني كه سلامش سبز ، كلامش سبز ، كه با هر
نگاهش ، جوانه اي ميل رويش دارد و خاك به گونه اي مهربان ، سرود باران هاي بهاري را ، بهانه ي
عرياني خويش مي سازد....
....در خلوت سپيدار و باغ و پنجره ، همه ي حرف ها از گل است.
در خلوت سپيدار و باغ و پنجره ، او تنها نيست ، كه او ميزبان نسيم و عطر و شبنم ، كه ميزبان عشق است و
حاجت باغ و كوچه وشهر....
.....تو آمدي و بهاران قصه گوي قصه اي تازه شد...
قصه ي آن دست هايي كه به رسم آشتي آگاهند. قصه ي آن گيسواني كه از نجابت باران مي گويند و خواب
زمستاني يلدا را در آينه مي بينند.
قصه ي آن چشماني كه پر از حديث سبز تماشاست. چشماني كه سبز مي بينند و روشنايي هر ستاره را كمين
كرده اند....
.... تو آمدي و بعد از اين ، كوچه ها سنگفرشي از برگ هاي سبز خواهند داشت...
تو حقيقت آفتابي ، تو مثل بهاري ، تو ياد آور ميلادي ، تو ياد ياراني ، تو اولين روز وصالي ، تو صلحي ، تو
پايان هر بغضي ، تو نوروزي.....
از وقتي كه محبوب آزار طلبم رفت و مرا تنها گذاشت
براي مشت كوبيدن ، چيزي ندارم جز ديوار
وقتي كه كتكش ميزدم دوستم مي داشت
اما من شيوه ي بهتري را پيش گرفتم ،
اين كه هيچ گاه با او سر مهر نباشم .
بله ، او همان كسي است كه در رويايم مي ديديم ،
و آدمي هميشه كسي را كه دوست مي دارد ، مي آزارد.
از وقتي كه محبوب آزار طلبم رفت و مرا تنها گذاشت
براي مشت كوبيدن ، چيزي ندارم جز ديوار آه....
براي له كردن ، جز تخم مرغ
براي به كمر بند بستن ، جز شلوار
براي پرت كردن ، جز بستني
براي زدن بر سرش ، جز ساعت
براي آتش زدن ، جز كبريت
براي مشت كوبيدن ، جز ديوار
شل سيلور استاين
غیر گریه مگه کاری میشه کرد . کاری از ما نمیاد زاری بکن
اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد . تا قیامت دل من گریه می خواد
هرچی دریا رو زمین داره خدا . با تموم ابرای آسمونا
کاش که می داد همه رو به چشم من . تا چشام به حال من گریه کنن
قصه گذشته های خوب من . خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن
حالا باید سر رو زانوم بذارم . تا قیامت اشک حسرت ببارم
دل هیشکی مثه من غم نداره . مثه من غربت و ماتم نداره
حالا که گریه دوای دردمه . چرا چشمم اشکاشو کم میاره
خورشید روشن مارو دزدیدن . زیر اون ابرای سنگین کشیدن
همه جا رنگ سیاه ماتمه . فرصته موندنمون خیلی کمه
سرنوشت چشاش کوره نمی بینه . زخم خنجرش میمونه رو سینه
لب بسته سینه غرق به خون . قصه موندن آدم همینه
اون که رفته دیگه هیچوقت نمی یاد . تا قیامت دل من گریه می خواد
روباهي بامدادان به سايه ي خود نگاهي انداخت و گفت : امروز ناهار يك شتر مي خورم . و سراسر صبح را
در پي شتر مي گشت . اما در نيم روز باز سايه ي خودش را ديد و گفت : يك موش كافيست !!!!!
جبران خليل جبران

من كه مي دانم شبي عمرم به پايان مي رسد
نوبت خاموشي من سهل و آسان مي رسد
من كه مي دانم كه تا سرگرم بزم و مستي ام
مرگ ويرانگر چه بي رحم و شتابان مي رسد
پس چرا عاشق نباشم ، پس چرا عاشق نباشم
من كه مي دانم به دنيا اعتباري نيست ، نيست
بين مرگ و آدمي قول و قراري نيست ، نيست
من كه مي دانم اجل ، ناخوانده و بيداد گر
سرزده مي آيد و راه فراري نيست ، نيست
پس چرا ، پس چرا عاشق نباشم........

من اينجا بس دلم تنگ است....
و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است
بيا ره توشه برداريم ،
قدم در راه بي برگشت بگذاريم....
ببينيم آسمانِ هر كجا ، آيا همين رنگ است ؟ !
سلام.خواستم بگم كه اين شعر از من نيست.از داداشمه.بفرماييد دلي از عزا در بياريد!! :
وقتی که حادثه لبریز می شود
آواز دلکش قناری دور از نگاه من
در گوش من نوای دل انگیز می شود
من را به دامن توفان رها کنید
کاین جا در این سکوت
بیهوده روزمره ی چندین هزاره ام
سجین نشین درد
وامانده ام ز فهم یوم عظیم معاد تو
کاینک نوای تو
تاب نشستن من را ربوده است
با شوق بامداد پر از همنشینی ات
با آرزوی صورت پر نضره النعیم
با خشم عاشقانه ی پر التهاب خود
باید شب پر از تعفن پیچیده بر تنم
از خود رها کنم
امواج این تن دریایی پر از تپش
تا ساحل نگاه پر از مهربانیت
هر لحظه سوی توست
سحرخیز می شود
آه ای خدای من ای جمله ناز من
طناز من که به رقص آوری مرا
در حال خواب و بوسه و بیداری و نماز
می بویمت به راز
می بوسمت به ناز
می نوشمت به تشنه لبانی پر از نیاز
داغم پر از عطش
تسلیم عشق تو
تا جرعه ای دهد
تسنیم لطف تو
هنجار روزمره ی این خلق بشکنم
با عشق تو ترنم قرآن عاشقی
در پیش گامهای تو ای نازنین من
مشتاق دیدگان پر از التفات تو
افتاده زیر پا
با یک گلوی عشق
قربانی توام
در پیش کعبه ای که خنجر تو تیز می شود
مشتاق و سرخوشم که حنجر من ریزریز می شود
من مرگ تو را به خواب ديده ام
ديشب ،
مثل هميشه
يك شب عادي بود
ولي ، انبوه آدميان
يك به يك مي مردند
من ،
وحشت زده
فقط جيغ مي زدم
زمان ، بسيار كند
و جيغ بلند و پر لرزش من
كه گوش خودم را كر مي كرد
بر تو اثر نكرد
من ،
سراسيمه ،
با چشمان پر اشك جيغ مي زدم
كه ناگهان زمان به شتاب افتاد
و نوبت به تو رسيد
پوستت ، چون پوسته ي نازك يك تخم مرغ
ترك بر مي داشت
همان پوستي كه ......
دستانت ، چون شاخه هاي تبر خورده ي درختي
فرو مي افتاد
همان دستاني كه ......
و چشمانت چون گنجشككاني عجول
از چشم خانه پر مي گشودند
همان چشماني كه ......
فرو مي ريختي ،
مي گسستي
و من ،
دستانم بر زانو ،
تا مرز ديوانگي جيغ مي زدم....
هرگز نخواستم كه تو رو با كسي قسمت بكنم
يا از تو حتي با خودم يه لحظه صحبت بكنم
هرگز نخواستم كه به داشتن تو عادت بكنم
بگم فقط مال مني ، به تو جسارت بكنم
انقدر ظريفي كه با يك ، نگاه هرزه مي شكني
اما تو خلوت خودم ، تنها فقط مال مني
هرگز نخواستم كه به داشتن تو عادت بكنم
بگم فقط مال مني ، به تو جسارت بكنم
ترسم اينه كه رو تنت ، جاي نگاهم بمونه
يا روي تيشه ي چشات ، غبار آهم بمونه
تو پاك وساده مثل خواب ، حتي با بوسه مي شكني
شكل همه آرزو هام ، تجسم خواب مني
حتي با اين كه هيچ كس ، مثل من عاشق تو نيست
پيش تو آينه ي چشام ، حقيره ، لايق تو نيست
هرگز نخواستم كه به داشتن تو عادت بكنم
بگم فقط مال مني ، به تو جسارت بكنم
..... پيشاني ات آينه اي بلند است
تاب ناك و بلند،
كه خواهران هفت گانه در آن مي نگرند
تا به زيبايي خويش دست يابند.
دو پرنده ي بي طاقت در سينه ات آواز مي خوانند.
تابستان از كدامين راه فرا خواهد رسيد
تا عطش
آب ها را گوارا تر كند؟
تا در آْيينه پديدار آيي
عمري دراز در آن نگريستم
من بركه ها و درياها را گريستم
اي پري وار در قالب آدمي
كه پيكرت جز در خلواره ي ناراستي نمي سوزد
حضورت بهشتي ست
كه گريز از جهنم را توجيه مي كند ،
دريايي كه مرا در خود غرق مي كند
تا از همه ي گناهان ودروغ
شسته شوم.
و سپيده دم با دست هايت بيدار مي شود















