تبليغاتX
خدمات وبلاگ نويسان جوان بن بست
بن بست


بارهااین کودک احساس من/زیربارانهای اشک من نشست/من توراآسان نیاوردم به دست/من توراآسان نیاوردم به دست



 

امروز صبح که بیدار شدم می خواستم زار زار بزنم زیر گریه....آخه چرا باید وقتی که نمی خوام ، چشام هی به این صبح های مرگ آور باز بشه...

حتی انگشتام قدرت نوشتن ندارن ، پس می گذرم...


یعنی واقعا روزای خوب خواهند رسید؟!
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 11:15 توسط شاهزاده خانم |



 

باز هم به واژگان من بیا

                                        تا در شعری لطیف بسرایمت

به دستان من بیا

                                      تا چون آهنگی خوش بنوازمت

و به ذهن من .... ،

                                     تا یارای آنم نباشد که حتی لحظه ای ستایشت نکنم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 11:25 توسط شاهزاده خانم |



 آزادی

برای پرنده دربند

برای ماهی در تُنگ بلور آب

برای رفیقم که زندانی است

زیرا، آنچه می‌اندیشد را بر زبان می‌راند.

برای گُلهای قطع شده

برای علف لگدمال شده

برای درختان مقطوع

برای پیکرهایی که شکنجه شدند

 

من نام ترا می‌خوانم: آزادی

 

برای دندانهای به هم‌فشرده 

برای  خشم فروخورده

برای استخوان در گلو 

برا ی دهانهایی که نمی‌خوانند

برای بوسه در مخفیگاه

برا ی مصرع سانسور شده

برای نامی که ممنوع است

 

من نام ترا می‌خوانم: آزادی

 

برای عقیده‌ای که پیگرد می‌شود

برای کتک خوردنها

برای آن‌که مقاومت می‌کند

برای آنان که خود را مخفی می‌کنند 

برای آن ترسی که آنان از تو دارند

برای گام‌های تو که تعقیبش می‌کنند

برای شیوه‌ای که به تو حمله می‌کنند

برای پسرانی که از تو می‌کشند

 

من نام ترا می‌خوانم: آزادی

 

برای سرزمینهای تصرف شده

برای خلقهایی که به اسارت درآمدند

برای انسانهایی که استثمار می‌شوند

برای آنانی که تحقیر می‌شوند

برای مرگ بر آتش

برای محکومیت عدالت‌خواهان

برای قهرمانان شهید

برای آن آتش خاموش

 

من نام ترا می‌خوانم: آزادی

 

من ترا می‌خوانم، به جای همه

به خاطر نام حقیقی تو

من ترا می‌خوانم زمانی که تیره‌گی چیره می‌شود

و زمانی که کسی مرا نمی‌بیند،

نام ترا بر دیوار شهرم می‌نویسم،

نام حقیقی ترا

نام ترا و دیگر نامها را

که از ترس هرگز بر زبان نمی‌آورم

 

من نام ترا می‌خوانم: آزادی

                        اشتفان هرملین- برگرداننده: مجتبا کولیوند

پ.ن : من نام تو را می خوانم :آزادی..... برای کسانی که به جرم سرشت خود  محکوم به مرگ شدند...به خاطر یک فوبیای درمان نشده ی یک عده بیمار!!     ۲۹ آبان


پ.ن ۲: دوست خوبم خانقاه می دونم اصل اون کاری که ازم خواستی رو نکردم ولی خوب، خواننده هام رو شیفت می دم به خودت که در  بیان ، بی نظیری.خودم رو صاحب نظر نمی دونم.
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 14:52 توسط شاهزاده خانم |



 

دیروز خوشمزه ترین شکلات دنیا رو خوردم ...

                                                          واقعا طعمش فراموش نشدنیه!

 

پ.ن : من اصلا و ابدا آدم شکمویی نیستم و اتفاقا برعکس !

 

chock

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 13:21 توسط شاهزاده خانم |



 

من ، با شوری در درون به تو لبخند می زنم

و برایت از عمق جان می گریم

و به یاد می آورم که چطور روزها را کنار تک درخت ها و لابه لای کوه و سنگ و سرسبزی و خاک و گرما و باد و آفتاب ها و.... و .... گذراندیم ... ولحظه ها را....غم ها را ، شادی ها را ، دردها را ،شب ها را، خوشی ها را ، سرمستی ها را...سرمستی ها را ، سرمستی ها را.....

از هم یاد گرفتیم و در عشق رشد کردیم

بهترین عشق ، عشقی ست که روح را بیدار کند ... و انسان را دارا تر کند

که قلب ما را آتش بزند ، ...خاکستر کند و باز بسوزاند . و به ذهن ما آرامش بیاورد

و این چیزی ست که تو به من دادی

و این چیزی ست که تلاش می کنم برای ابد به تو بدهم ...

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 20:34 توسط شاهزاده خانم |



 

پنج شنبه :

چقدر دیروز آدما با امروزشون فرق داره...

امروز...وقتی تنهایی تو باغ دولت آباد قدم می زدم ، بین جیک جیک گنجشکای عجول و هوای خنکی که از لای درختا سر می خورد رو صورتم ، آرزو کردم کاش مثلا امروز سه شنبه بود نه پنج شنبه !!!!

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 19:53 توسط شاهزاده خانم |



 

آیا تو کجا و ما کجاییم ؟                   تو زان که ای و ما توراییم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 18:16 توسط شاهزاده خانم |



 

ـ امروز رفتم جلوی آینه...جا خوردم..این کیه؟؟

 

ـ وقتی که کارای خیلی کوچیک و عادی روزمره برات تبدیل به کابوس هایی می شن ، که حتی یک لحظه هم آرومت نمیذارن...وقتی که حس می کنی از همه ی آدما بیزاری ، چرا؟ چون می خوای نباشی تا هیچ کس و هیچ چیز رو نبینی ،..اما حالا هستی و مجبوری که باشی ، پس از اونا بیزاری ، که هیچ تقصیری هم ندارن که تو (....) هستی !

{فکر می کنم واسه خیلیا این چیزا پیش میاد ، فقط می خوام بدونم (....) چیه؟ چه صفتی؟ چه ویژگی ای؟ یا هرچی که هست چه جور چیزیه؟} ....شما چی فکر می کنین؟

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 17:2 توسط شاهزاده خانم |



i see the moon.... and moon sees me               

      and moon sees some body i want see

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 15:28 توسط شاهزاده خانم |



 

دل تنگ مباش اگر کست نیست                    من کس نیم آخر؟ این بست نیست؟


وقتی که فرصت دیدارتو از دست میدم....خیلی احساس بیهودگی میکنم خیلی...میخوام اصلا نباشم

هی راه به راه به من نگو .... من عادت کردم که به هرچی خواستم برسم ..اما هرچند یه بار دنیا میخواد رومو کم کنه...ولی تو نخواه...تو نخواه که رومو کم کنی...

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 12:42 توسط شاهزاده خانم |