من
، با شوری در درون به تو لبخند می زنمو
برایت از عمق جان می گریمو
به یاد می آورم که چطور روزها را کنار تک درخت ها و لابه لای کوه و سنگ و سرسبزی و خاک و گرما و باد و آفتاب ها و.... و .... گذراندیم ... ولحظه ها را....غم ها را ، شادی ها را ، دردها را ،شب ها را، خوشی ها را ، سرمستی ها را...سرمستی ها را ، سرمستی ها را.....از
هم یاد گرفتیم و در عشق رشد کردیمبهترین
عشق ، عشقی ست که روح را بیدار کند ... و انسان را دارا تر کندکه
قلب ما را آتش بزند ، ...خاکستر کند و باز بسوزاند . و به ذهن ما آرامش بیاوردو
این چیزی ست که تو به من دادیو
این چیزی ست که تلاش می کنم برای ابد به تو بدهم ...
پنج شنبه :
چقدر دیروز آدما با امروزشون فرق داره...
امروز...وقتی تنهایی تو باغ دولت آباد قدم می زدم ، بین جیک جیک گنجشکای عجول و هوای خنکی که از لای درختا سر می خورد رو صورتم ، آرزو کردم کاش مثلا امروز سه شنبه بود نه پنج شنبه !!!!
آیا تو کجا و ما کجاییم ؟ تو زان که ای و ما توراییم
ـ امروز رفتم جلوی آینه...جا خوردم..این کیه؟؟
ـ وقتی که کارای خیلی کوچیک و عادی روزمره برات تبدیل به کابوس هایی می شن ، که حتی یک لحظه هم آرومت نمیذارن...وقتی که حس می کنی از همه ی آدما بیزاری ، چرا؟ چون می خوای نباشی تا هیچ کس و هیچ چیز رو نبینی ،..اما حالا هستی و مجبوری که باشی ، پس از اونا بیزاری ، که هیچ تقصیری هم ندارن که تو (....) هستی !
{فکر می کنم واسه خیلیا این چیزا پیش میاد ، فقط می خوام بدونم (....) چیه؟ چه صفتی؟ چه ویژگی ای؟ یا هرچی که هست چه جور چیزیه؟} ....شما چی فکر می کنین؟
i see the moon.... and moon sees me
and moon sees some body i want see
دل تنگ مباش اگر کست نیست من کس نیم آخر؟ این بست نیست؟
وقتی که فرصت دیدارتو از دست میدم....خیلی احساس بیهودگی میکنم خیلی...میخوام اصلا نباشم
هی راه به راه به من نگو .... من عادت کردم که به هرچی خواستم برسم ..اما هرچند یه بار دنیا میخواد رومو کم کنه...ولی تو نخواه...تو نخواه که رومو کم کنی...
ای بی خبران ز درد و آهم
خیزید و رها کنید راهم
من گم شده ام مرا مجویید
با گم شدگان سخن مگویید
تا کی ستم و جفا کنیدم
با محنت خود رها کنیدم
بیرون مکنید از این دیارم
من خود به گریختن سوارم
از پای فتاده ام چه تدبیر
ای دوست بیا و دست من گیر
این خسته که دل سپرده ی توست
زنده به تو به که مرده ی توست
بنواز به لطف یک سلامم
جان تازه نما به یک پیامم
دیوانه منم به رای و تدبیر
در گردن تو چراست زنجیر
در گردن خود رسن میفکن
من به باشم رسن به گردن


آن زمان که بودی و نمی شناختمت همه از تو می گفتم و می سرودم ، از پیدایش نایافتنت ، غمگین و بی شکیب...
و آن زمان که بودن یافتی نیز همه نغمه هایم از تو بود ، با بیم ها و امید ها
امید هایی که گویی به بار نشستن نمی دانند....
اینک که نیستی ، لحظه لحظه به جای نفس کشیدن ، جان می کنم و جان می کنم و در این جان کندن نیز واژه ها همه نام تو اند و شعر ها همه از برای تو ، تویی که تنها آرزوی قلب فشرده از غمم ، بودن ات است.... بودن همیشگی ات.....
با چشمانی که از نبودت همیشه خیس خواهد بود...،
با همین لب های خونین می بوسمت....
آن قصر که جمشید در او جام گرفت آهو بجه کرد و روبه آرام گرفت
.....
۲ روز پیش که رفته بودیم شیراز تو راه برگشت طبق معمول تخت جمشید هم رفتیم.... کاش آهو و روباه بچه می کردن اونجا ، باز لااقل از خودمونن!! "اینا" هرجا که می رسن یه پایگاه مقاومت بسیج می زنن ماشالا!! چه چیزی دیدم ؛ تو تخت جمشید اونم دقیقا کنار حرمسرا!! یه پایگاه مقاومت بسیج زدن...
آخه کاخ بزرگان آریایی رو چه به این چیزا....![]()
ز شير شتر خوردن و سوسمار* عرب را به جايي رسيدست كار
كه تاج كياني كند آرزو*تفو بر تو اي چرخ گردون، تفو
من.... ْ،
آن سجعي بودم
كه روزگاري
_ در عصر تو _
از يك نثر كهن افتادم.....
و هنوز هم سرگردانم
هنوز هم .............





